روز ملی کیش
آبان ۲۶, ۱۳۹۷
سالمرگ سردار ملّی
آبان ۲۶, ۱۳۹۷
نمایش همه

سایه ی پدرخوانده

حاج علی‌اکبر صنعتی بنیانگذار نخستین پرورشگاه کودکان ایران

 

فاطمه علی اصغر

«مش ربابه من و پدرم را دنبالش انداخته بود و آورده بود پیش «دربان».

_ نمی‌شه، نمی‌شه مدیر رو ببینی. این پدر داره. اسمشو نمی‌نویسن. این جا جای یتیم‌هاست.

_ فقط چند ماه، تا آخر سال. امتحان ششم ابتدایی رو که داد می‌بریمش. از درسش وا می‌مونه. خیر ببینی، ثواب داره.

دربان مش ربابه را می‌کشد کنار، آهسته با او حرف می‌زند. ساختمان شبانه‌روزی را نگاه می‌کنم و چند تا از بچه‌ها را که دارند بازی می‌کنند.» (۱)

شما که غریبه نیستید. سال قحطی و خشکسالی است. گرسنگی به جان روستاییان افتاده. هوشنگ مادرش را از دست داده. نمره‌های پایین آورده. او را آوردند به شهر از این و آن نامه گرفتند، به همه رو انداختند تا شاید چاره‌ای شود. حالا او مدام می‌ایستد جلوی آینه تا ببیند، در پیشانی‌اش چیست که بقیه ندارند. دست‌ها، اما سرانجام خانه امید را به او نشان می‌دهند:«به حوض بزرگ میان حیاط نگاه می‌کنم و به حجره‌ها که درهای قدیمی و کوچک دارند. رخت‌های شسته روی در و طناب جلوی حجره‌ها پهن بود. فکر می‌کنم که مش ربابه می‌خواهد اسم مرا این جا بنویسد. یکی از طلبه‌ها ما را می‌شناسد. سیرچی است. پسر میرزا محمد. پیش می‌آید و با پدرم سلام علیک می‌کند:

_ چطوری آغ کاظم؟ این جا چه کار داری؟

پیرمرد که ریش سفید و انبوهی دارد، روی کاغذ چیزی می‌نویسد و می‌دهد دست مش ربابه. ربابه برای پیرمرد دعا می‌کند.» (۲)

او وارد خوابگاه شبانه‌روزی می‌شود. سیزده ساله است. درس و مشقش را همانجا می‌خواند. قد می‌کشد. زمان گر چه دشوار اما می‌گذرد. او نویسنده قصه‌های مجید می‌شود؛ هوشنگ مرادی کرمانی.

شما که غریبه نیستید. آن خوابگاه، آن شبانه‌روزی در خیابان بهشتی، آن بنا با آن سر در باشکوه، آجرهای سه‌سانتی و خطوط اسلیمی آبی بر تاجش را همه در کرمان به نام «پرورشگاه صنعتی» می‌شناسند، پرورشگاهی که سال‌هاست به موزه تبدیل شده و حالا دست وزارت ارشاد است. چند قدم آن طرف‌تر اما ساختمان پرورشگاه پا برجاست و کودکان هنوز با قصه‌هایی که خودشان برای خودشان می‌گویند، در آن زندگی می‌کنند تا روزی قصه زندگی خود را بسازند. اینجا قدیمی‌ترین پرورشگاه ایران است. سال ۱۳۱۸ بنا شد. سالی که در عمق آجر به آجرش به یادگار مانده. سالی که پدرخوانده شبانه فرزندخوانده‌هایش را که از سال ۱۲۹۵ نگهداری می‌کرد، آورد اینجا و آذر همان سال هم مُرد. سه دانگ، سه دانگ خانه‌اش را فروخت تا اینجا پا بگیرد. حالا هر سال او، دور و دورتر می‌شود در گذر زمان اما سایه‌اش روی آن بنا بزرگ‌ و بزرگ‌تر می‌شود، کش می‌آید، همینطور جلو می‌رود. سایه «حاج علی‌اکبر صنعتی‌زاده» را می‌گویم.

 

 به دنبال حقیقت

«علی‌اکبر آدم عجیبی بود. کارهای خاصی می‌کرد. بیست سال پیش از تاسیس پرورشگاه، دل به دریا می‌زند و راهی سفری دور و دراز می‌شود. می‌پرسند:کجا؟ می‌گوید: به جستجوی حقیقت. پس می‌رود هند، می‌رود دولت عثمانی، می‌رود حج. هنوز مملکت مشروطه نشده. در راه سفر، جایی بین کهنوج و بندرعباس دچار بیماری حصبه می‌شود. کسی دقیق نمی‌داند، چرا. در آن زمان با توجه به اینکه دکتری در کار نبوده. دوستانش راهی ندارند جز درمان‌هایی که به گوششان خورده. آنقدر لباس و پالان خر و هر چه به دستشان می‌آید، روی او می‌ریزند که حسابی عرق کند و خوب شود اما افسوس که نفس علی‌اکبر زیر آن همه فشار آن می‌گیرد، همانجا گوش‌هایش می‌ترکد، خونریزی می‌کند. کَر می‌شود.» علی‌جان غضنفری، مسئول کتابخانه صنعتی است. دستی به قلم دارد. زندگی حاج علی‌اکبر را او روایت می‌کند:

«در راه بمبی دریا مواج می‌شود. ناخدا دستور می‌دهد که در اتاق آن‌ها را قفل کنند. زندانی‌شان کنند و دار و ندارشان را بردارند. کار خدا، همان شب ناخدا سکته می‌کند. آن‌ها نجات پیدا می‌کنند. علی‌اکبر از هند راهی حج می‌شود. بعد می‌رود دولت عثمانی استانبول کنونی، آنجا میرزا آقا خان کرمانی را می‌بینید، بعد هم میرزا رضای کرمانی و سید جمال‌الدین اسدآبادی. هنوز ناصرالدین‌شاه به قتل نرسیده. حاج‌ علی‌اکبر روزنامه‌ها و اعلانیه‌های ممنوعه منتشر شده در عثمانی را می‌گیرد و به ایران می‌آورد، می‌برد تهران نزد شیخ هادی نجم‌آبادی که از مشروطه‌خواهان به نام آن روزگار است.»

حاج علی‌اکبر باز می‌گردد به کرمان. نه هامون برای او می‌‌ماند و نه دریا. کَر و بی‌چیز:«یک پیراهن بیشتر به تن ندارد ولی از زمانی که می‌آید، شروع می‌کند به کارهای صنعتی کردن. احیا می‌کند خود را. یتیمان را دور خودش جمع می‌کند و خوراک و لباس می‌دهد. برایشان شب عید پیراهن و شلوار می‌دوزد.»

جنگ جهانی اول، دنیا را به هم می‌ریزد. زمان احمدشاه قاجار است. جهان در فقر دست و پا می‌زند،کرمان هم. یتیمان روز به روز زیادتر می‌شوند. حاج علی‌اکبر، عزمش را جزم می‌کند. زمینی در بیرون خندق، بیغوله رها شده. می‌رود شکایت پیش «حسام الملک» حاکم وقت و می‌خواهد که این زمین را به او بدهد. دوندگی‌های بی‌امان جواب می‌دهد. حاج‌علی‌اکبر در این زمین خانه‌ای می‌سازد و خودش و بچه‌ها در آن ساکن می‌شوند. زمینی که قبل از آن ماجراهای بسیار داشته، این حاکم می‌خواسته آنجا را زندان درست کند. حاج علی‌اکبر به او گفته که بدهید اینجا را به من، از بی‌سوادی و نبود تربیت است که جرم خیزد. آن زمان هنوز مفهوم دارالایتام و پرورشگاه جا نیافته بود. قرار می‌گذارند آنجا مدرسه‌ای شود. ایده‌هایش با غرض و مرض‌ها ناتمام می‌ماند.

تا اینکه سال ۱۲۹۵، آنجا را به طور رسمی دارالایتام می‌کند. می‌گویند این نخستین دارالایتام ایران است که هنوز مستمر کارش را ادامه می‌دهد. هرچند دارالایتام شهرداری تهران، یک سال پیش از پرورشگاه صنعتی ساخته می‌شود اما دوام زیادی نمی‌آورد و با پایان جنگ، درش بسته می‌شود. پرورشگاه تبریز هم که شهر اولین‌هاست، در سال ۱۳۲۴ بنا شده، یعنی ۳۰ سال بعد از پرورشگاه صنعتی، ولی خیلی زود طومار این پرورشگاه هم پیچیده می‌شود.

بچه‌های یتیم روز به روز بیشتر می‌شدند و تعدادشان از ۳۰ نفر به ۱۷۰ نفر می‌رسد. به قول عبدالحسین، پسر حاج‌علی‌اکبر، پدرم متوکل‌الله بچه‌ها را می‌پذیرفت. کار به جایی می‌رسد که دیگر این خانه جواب این همه بچه‌ را نمی‌دهد. بعد از سه سال از شروع کار، حاج علی‌اکبر از مدیران اداره معارف وقت جای دیگری می‌خواهد و به او یک مدرسه علمیه تعطیل شده را می‌دهند. حاج‌علی‌اکبر این مدرسه را تعمیر می‌کند و تعدادی از بچه ها را آنجا ساکن می‌کند. همین زمان است که سینما «تابان»، نخستین سینمای کرمان را می‌سازد. این سینما معماری منحصر به فرد و گنبدی دارد که بعد از انقلاب با خواست یکی علما بار دیگر داده می‌شود به حوزه علمیه و همین‌طور بی‌فایده می‌افتد گوشه‌ای و مدام خاک‌ می‌خورد.

سرانجام سال ۱۳۱۲ می‌رسد بالاخره حاج علی‌اکبر با همکاری بچه‌ها که صبح‌ها درس می‌خوانند و بعداز ظهرها کلاه پشمی به جای کلاه پوستی درست می‌کردند و به پلیس جنوب می‌فروختند، پولی جمع می‌کنند و  ۱۶ هزار متر زمین در یکی از بهترین جاهای کرمان، برای ساخت پرورشگاه نوین خریداری می‌کنند. ساختمان‌ها و خوابگاه‌های بسیاری در آن می‌سازند. شش سال ساخت این پرورشگاه طول می‌کشد.

جهان آشوبان کوس جنگ جهانی دوم را می‌زنند. با اینکه ایران خود را بی‌طرف اعلام ‌کرده. انگلیس و روسیه نمی‌گذارند، مردم از آتش این جنگ بی‌نصیب بمانند. کرمانی‌ها هنوز زخم آن روزها را روی پوست کشیده حافظه تاریخی‌شان حس می‌کنند، روزهایی که همه آذوقه شهر را می‌دادند، سربازان. مردم گرسنه بودند. یونجه می‌خوردند. خون گوسفندان را می‌پختند. بیرون خندق شهر غوغایی بود. صدای زاری یتیمان از هر گوشه به گوش می‌رسد.

سال ۱۳۱۸، علی‌اکبر شبانه، بچه‌ها را می‌آورد آنجا ساکن می‌کند تا مبادا بیافتد دست دولتی‌ها. آذر همان سال هم می‌میرد. زمانی که همه کارها را راست و ریس کرده بود. او مدام در این اندیشه بود، چه کند، پرورشگاه از دست نرود. او نقشه زیرکانه‌ای می‌ریزد. حاکم وقت را می‌کند رییس هیات مدیره پرورشگاه. از آن پس، هر کس استاندار شد، به طور طبیعی رییس هیات امنای پرورشگاه هم می‌شود. این جریان تا بعد از انقلاب هم ادامه داشت. بعد از انقلاب رییس هیات مدیره از معتمدان شهر می‌شود.

  

خدایا کرم فرمودی

«حاجی بابا کَر بود.» مکث می‌کند. کلامش سنگین است: «همیشه هم ورد زبانش این شعر بود:خدایا کرم فرمودی، کرم فرمودی/ هزاران شکر، خرم نفرمودی». می‌خندد. دست به ریش سپیدش می‌کشد. جلوی دوربین مجتبی میرطهماسب، مستندساز نشسته. تا حالا صحبت‌هایش در مورد حاج‌علی‌اکبر منتشر نشده. همایون عینک گرد دورفلزی دارد، او پسر عبدالحسین، نخستین نویسنده رمان‌های تاریخی ایران و نوه حاج علی‌اکبر است. خودش هم در پرورشگاه پدر بزرگش رشد کرده. مردی با ایده‌های بزرگ. انتشارات فرانکلین را او راه انداخته. کارخانه گلاب زهرا. ایده کشت مروارید کیش را هم او داده و کاغذسازی هفت تپه. پدرش او را بعد از مرگ پدربزرگش می‌فرستد تا پرورشگاه را جمع و جور کند، همایون ۱۶ ساله است. بحبوحه جنگ جهانی دوم است و او در همان دوره پرورشگاه را به بهترین شکل اداره می‌کند. شاید برای همین است که به او می‌گویند اعجوبه. میرطهماسب هم به او می‌گوید:«مرد عجیب.» مردی که درباره روش آموزشی او پایان‌نامه‌ها می‌توان نوشت. هم او که در سن بالا با اینکه دورانی از تجارت را پشت سر گذاشته برای اینکه به بچه‌های پرورشگاه بگوید باید حرفه‌ای در کنار تحصیل بیاموزید؛ می‌رود و در اواخر عمرش، شاگرد صحافی می‌شود. هیچ کس باور نمی‌کند. تعقیبش می‌کنند، می بینند واقعا شاگرد صحافی شده است.

«درس نخوانده و روشن بود. مسلمان ناب. چند دفعه شد که دیدم یکباره لباس تنش نیست. بعد فهمیدم فقیری آمده، او لباس تنش را داده. سی سال پیش ظهر جایی مهمانی بودیم. پیرمردی آمد و از صاحبخانه پرسید، این کیه؟ گفتند: نوه حاج علی‌اکبر صنعتی. پیرمرد آمد جلو، گردن مرا گرفت و سرش را روی شانه‌ام گذاشت و های های بنا کرد گریه کردن. چه دردسری… ناجور بود وسط مهمانی،گریه های های پیرمرد. پرس‌و‌جو کردم ازش، گفت من زمانی، از آن هایی بودم که الان بهشون می‌گن اراذل و اوباش. حاج‌علی‌اکبر هم یه سری بچه یتیم را جمع کرده بود در تکه زمینی رها شده بیرون خندق. به من پولی دادن که حاج علی‌اکبر را بترسونم. منم یک روز نشستم کمین. از سر کارش که آمد و رفت نان سنگک گرفت با یک کاسه ماست. همین طور که داشت می‌رفت. من یک شیشه جوهر قرمز خریده بودم، ریختم توی صورتش. پیرمرد زمین خورد. کاسه ماست و جوهر ریخت به هم. معطل بودم که با هم گلاویز شویم. اما پیرمرد بلندشد. خودش را جمع و جور کرد، نگاهی به من انداخت و بی آنکه حرفی بزند، رفت. من مبهوت شدم. انقدر آدم بی‌غیرت می‌شود که در بازار باهاش این رفتار را بکنند و ساکت باشد. چند شب بعد، در خانه نشسته بودم دیدم کسی در می زند. رفتم دیدم حاج علی‌اکبر است. بهم گفت: محمد شمعایی، چند روز است که به تو فکر می‌کنم. وقتی تو اون روز این حرکت را کردی برایم طبیعی بود. من فهمیدم تو شمع درست می‌کنی و شمع‌های تو بوی بدی دارند. مردم نمی‌خرند. بی‌پول شدی. چاره ای نداشتی. من چند وقتی با پیه گوسفند شروع کردم امتحان کردن، شمع‌هایی درست کردم که دیگر بو نمی‌دهند. می‌خواهی به تو یاد بدهم. من مبهوت مانده بودم. سوالش را تکرار کرد: می‌خواهی یا نه!؟»

همایون شباهتی عجیب دارد با پدربزرگش. همان سر بی‌مو، عینک فلزی، چشم‌های براق. صورت کشیده. گویی دوباره حاج‌علی‌اکبر زنده شده و نشسته جلوی دوربین و دارد حرف می‌زند:«شانس بزرگ من این بود که در پرورشگاه بزرگ شدم. باباحاجی روشش آموزش و صنعت بود. می‌گفت هم باید درس خواند و هم حرفه آموخت. خودش کارهای عجیبی می‌کرد، چیزهایی را اختراع می‌کرد، تلمبه می‌ساخت، پرورشگاه کار می‌کرد. پارچه بافی می‌کرد، برای سپاهیان کلاه های پوستی می بافت. خودش این را اختراع کرده بود، چون در آن زمان این کلاه‌ها طرفداران زیادی داشت و از آنجایی که حیوانی در کرمان پیدا نمی‌شد که پوستش را بکنند و کلاه کنند، ایده ساخت کلاه پشمی را دارد که بسیار شبیه کلاه پوستی بود و خیلی زود این کلاه‌های جدید مورد استقبال قرار گرفت.»

همایون می‌گوید که پدر بزرگش یک شاهی از دولت پول نگرفت با آنکه بیش از ۲۰۰ بچه داشت. وقتی هم مُرد. بچه‌های پرورشگاه آمدند، در کتابخانه خاکش کردند. همینطور خودجوش. کسی از مردم چیزی نخواسته بود. مردم خودشان همه کارهای کفن و دفنش را انجام دادند.

مزار حاج‌علی‌اکبر هنوز در کتابخانه پرورشگاه پا برجاست؛ روی سنگ قبرش حک شده:«بعد از وفات تربت ما در زمین مجوی/ در سینه‌های مردم عارف مزار ماست».

 

پدرزنم هم پرورشگاهی بود

«همایون هم پا به پای پدرش مرحوم عبدالحسین برای بچه‌های پرورشگاه کار کرد. آن ها راه پدرشان را در کارهای خیر و نگهداری از پرورشگاه ادامه دادند. همایون حتی تعدادی از بچه های پرورشگاه را در کارهای صنعتی وارد و در کارخانه گلاب زهرا مشغول به کار کرد. خانمش شهین سرلتی (صنعتی زاده یا همان بانوی گل سرخ) هم مدتی مدیریت پرورشگاه را به عهده داشت.» حمید هندوزاده این‌ها را می‌گوید. او یکی از مدیرعامل‌های پرورشگاه در سال های ۵۹ تا ۸۶ است.

به روایت او، پرورشگاه زمان حاج‌علی‌اکبر، ۲۵۰ تا بچه داشت و حالا نزدیک ۱۸۰ تا دارد؛ دختر و پسر. سیستم پرورشگاه طوری تنظیم شده بود که خودگردان باشد. حالا هم همینطور است. با این حال، اکنون زیر نظر دو ارگان اداره می‌شود. اداره اوقاف و مستغلات که املاک و زمین‌های که پرورشگاه دارد را سرکشی می کند و سازمان بهزیستی که روی نحوه نگهداری بچه‌ها نظارت دارد. ارتباط پرورشگاه با این دو ارگان در همین حد است. با این حال بررسی ۱۵ شبانه‌روزی که شش تای آن‌ها دولتی هستند، نشان می‌دهد، بنیه پرورشگاه صنعتی چه از نظر تاریخی و چه مالی از همه آن‌ها قوی‌تر است. تنوع خدمات در این موسسه از فضاهای مشابه هم خیلی‌ بیشتر است.

به قول غضنفری، محیط فعلی پرورشگاه پهنه وسیعی است که تمام امکانات ورزشی، فرهنگی چون تئاتر و سالن کنفرانس و … دارد که وجود همه امکانات در یکجا شاید در کل ایران بی‌نظیر باشد. این موسسه در فهرست آثار ملی هم جا گرفته. حاجی بابا عقیده داشت، بیشتر بچه‌های پرورشگاه یتیم هستند و با روحی حساس، آن‌ها باید کارهای هنری بیاموزند. برای همین هم، موزه صنعتی‌زاده در سال ۱۳۵۷ با کمک بنیاد فرهنگ راه اندازی شد تا این هنرها به نمایش در بیاید.

هندوزاده یاد بچه های پرورشگاه در زمان جنگ هم می‌کند:« ۶۰ نفر از بچه‌ها رفتند جنگ. در سن‌های پایین، داوطلبانه. ما خیلی شهید و جانباز و اسیر داشتیم. یاد این بچه‌ها از خاطر من نمی‌رود. حتی ما مجبور شدیم که یکسری از آن‌ها را با سرپرستی آقای همایون با هم بفرستیم جنگ. چون دیدیم چاره‌ای نیست همه آن‌ها دارند، جدا جدا می‌روند، گفتیم با هم باشند، بهتر است.»

او تعریف می‌کند که مردان بزرگی در این پرورشگاه بالیدند. خیلی‌ها دلشان نمی‌خواهد نامی از آن‌ها به عنوان فرزندان پرورشگاه برده شود. بعضی‌ها هم مشکلی ندارند با این موضوع ندارند. پرفسور مهدی رجبعلی‌پور، ریاضی‌دان بزرگ ایران یکی از آن‌هاست. البته از بچه‌های پرورشگاه در کرمان زیاد هستند. یادم می‌آید، یکی از بچه‌های پرورشگاه در یک مهمانی ماجرایی را در همین زمینه برایم تعریف کرد:«شش سال از ازدواجم می‌گذشت که به رغم همه تلاش‌هایم برای پنهان‌کاری، بر حسب اتفاق پدرزنم فهمید، در پرورشگاه بزرگ شدم. جالب اینجا بود که پدرزنم همان زمان پیشم اعتراف کرد، او هم از بچه‌های پرورشگاه بوده.» لبخند می‌زند. هندوزاده خیلی زود می میرد. قلبش می‌ایستد.

 

در سایه‌ی فرزندخوانده

دیوارهای مدرسه را تازه رنگ زده بودند. یکی روی دیوارها با ذغال نقش و نگار کشیده بود. نگهبان همه را به خط کرده بود و داد می زد:«کی این کار رو کرده، زود بیاد خودشو معرفی کنه» همین موقع است که حاج‌علی‌اکبر وارد پرورشگاه می شود. می آید سر صف، سری تکان می‌دهد: «مگرچه شده؟» نگهبان از خشم می غرد. حاجی بابا می‌رود و نقش‌های روی دیوار را می‌بیند. می‌آید جلوی بچه‌های به صف شده ی لرزان. می‌پرسد این گل‌های زیبا را چه کسی کشیده؟ دل مجرم را قرص می‌کند که از گل‌ها بسیار خوشش آمده. بالاخره، نقشه‌اش می‌گیرد، سید علی‌اکبر ترسان جلو می‌آید:«من». حاجی او را بیرون می‌کشد از صف. می‌گوید که چه گل‌های زیبایی روی دیوار کشیدی، پسرم. من اشتباه کردم. باید برایت قلم و کاغذ مهیا می‌کردم. حالا این کار را می‌کنم و سیدعلی‌اکبر را در آغوش می‌گیرد. بعدها سید علی‌اکبر مجسمه‌ساز در خاطراتش می‌آورد که مسیر سرنوشت من درست از زمانی تغییر کرد که او مرا به شانه‌اش فشار داد.

حاج‌علی‌اکبر سرنوشت او را رقم زد و زیر سایه‌اش مردی پا گرفت و رشد کرد که بعدها همه با هم به دلیل شباهت نام‌هایشان اشتباه می‌گرفتند، گویی که نام پدرخوانده به دنبال سایه فرزندخوانده در تاریخ امتداد پیدا کرده است. دو خط زندگی در هم می‌آمیزد، سید علی‌اکبر کوچک با آن چشم‌های نافذ و باهوشش، گویا حاج‌علی‌اکبر را یاد کودکی خودش می‌انداخته:«…. پدرم، حاجی عبدالعلی پنبه‌فروش به عزم آنکه سفر بیت‌الله‌الحرام کند، مرا رها کرد و متوجه این مسأله نشده بود که نباید فرزندش را بدون مادر نزد مردمانی نادان و بی‌عاطفه بگذارد و سفر کرد و به خیال خودش آسایشم را در این دیده بود که مرا در نزد عیالی که به جای مادر من گرفته بود، نگذارد. تنهایی و یتیمی و بی‌کسی در خانه حسن آقا سخت بود، خصوصا که مرا در پستویی تاریک و نمناک منزل داده بودند و نمی‌دانستند نباید چنین رفتاری را با طفل شش هفت ساله بکنند». (۳)

شاید برای همین روزهای کودکی سراسر از محنت و درد است که او تا این اندازه «رقیق القب» می‌شود و بعدها وقتی زمان رضاشاه، می‌خواستند برای همه سجل درست کنند، حاج‌علی‌اکبر نام خودش را روی خیلی از بچه‌های یتیم پرورشگاه می‌گذارد.

فایل صوتی از سیدعلی‌اکبر مجسمه‌ساز به جا مانده که خاطره‌ای از روزهای پرورشگاه تعریف می‌کند:«به من گفته بودند که از طاعون نقاشی بکش. آن را شبیه معلم ابتدایی‌مان وقتی عصبانی می‌شد، کشیدم. معلم تا این نقاشی‌ را دید. شکایت به حاج‌علی‌اکبر ‌برد. باباحاجی هم از من سوال می‌کرد که چرا این‌ نقاشی را کشیدم. من از زشتی‌ طاعون گفتم که چگونه پدر و مادرم را از من گرفت و یتیم کرد. گفتم هیچ تصویر ذهنی نداشتم جز معلمم وقتی عصبانی می‌شود. این‌ها را که می‌گفتم، حاج‌علی‌اکبر مرا در آغوش گرفت. موهای ریشش خیس خیس بود و من اشک هایش را روی سرم که تازه تراشیده بودم، حس می‌کردم.»

چهره‌های درهم، انسا‌ن‌های خمیده از فقر، مردان زنجیر به گردن، مادران اندوه‌زده با بچه‌های آواره و یتیم. این‌ها را سیدعلی‌اکبر طوری می‌دید که پدرخوانده‌اش به او آموخته بود. او می‌خواست تلخی و درد این تصاویر را به نمایش بکشد. سید علی‌‌اکبر وقتی برای بار دوم راهی پرورشگاه شد، دیگر در کسوت یک یتیم نبود؛ او مجسمه‌سازی به نام شده و آمده بود تا هنرش را به ۴۰ دانش‌آموز دیگر پرورشگاه بیاموزد. دانش‌آموزانی که توانستند راهش را در زمینه هنر مجسمه‌سازی ادامه دهند و چه بسیاری از آن‌ها نام‌آور شدند. یکی از آن‌ها «علی قهاری» بود که با تفکر در هنر اشکانی و ساسانی، هنر ریخته‌گری را احیا کرد.

با این همه سید‌علی‌اکبر دینش را به پدرخوانده هنوز ادا نکرده بود، او روی تکه‌ای سنگ مرمر، چهره حاج علی‌اکبر را حکاکی کرده و هر بار که قلم به سنگ می‌زد، اشک می‌ریخت. سیدعلی‌اکبر باز راضی نشد به این سردیس و بعدها مجسمه دیگری ساخت از پدرخوانده که دارد یتیمان را طعام می‌دهد. باز دلش آرام نگرفت و پرتره‌ای از چهره‌ حاج‌علی‌اکبر را نقاشی کرد. باز هم آرام نشد تا اینکه در ادامه‌ی شعری که همیشه باباحاجی زمزمه می‌کرد:«گر ز آشوب جهان گوش مرا کر کردی/ دادی از لطف به من گوش دل‌بازتری… بس کرم بود کرم کردی تا از ره دل/ ز آنکه بهتر شنوم ناله هر خون‌جگری… »؛ سرود:«اثر اوست که پیدا بود از آثارم/ گرچه امروز نمانده است ز خاک‌اش اثری… صنعتی سر به فدای قدمی باید کرد/ که ز پاکیش به پایش نرسد هیچ سری».

 

۱ و ۲ : بخش هایی از کتاب «شما که غریبه نیستید»، هوشنگ مرادی کرمانی

۳: برگرفته از کتاب «روزگار که گذشت»، عبدالحسین صنعتی زاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *