اندیمشک ساختگاه ورود ایران به صنعت سد سازى دنیا
فروردین ۳۱, ۱۴۰۰
امامزاده گان غریب دماوند هنوز هم ضربه می‌خورند؟
اردیبهشت ۵, ۱۴۰۰
نمایش همه

گفتند برو کتاب چاپ کن بعد می‌خریم، اما نخریدند

آخرین گفت‌وگو با علی اکبر آقاجری عکاس ایرانگرد پیش از مرگ:

 

مجتبی گهستونی
فعال میراث فرهنگی

در سن ۶۲ سالگی با یک تشنج عصبی سکته کرد، از پا افتاد. از ناحیه لگن و دو پاهایش فلج و چشم هایش از ناحیه شبکیه دچار آسیب شد اما مثل همیشه امیدوار و با انگیزه، پابه پای همسر و فرزند درمان همراه با هزینه‌های سنگین را شروع کرد.

حالا ساعتی پس از عمل جراحی‌های متعدد و خروج از ریکاوری با او مصاحبه‌ای کردم. کف پایش بی حس بود و بخشی از بدنش دچار فشردگی عضلات است. برای احیای اعصاب آمپول‌های قوی استفاده می‌کند. عمل دیگری هم برای کاشت حلزون در گوش راست در پیش دارد. یک عمل پروتز هم باید انجام دهد. بعد از انتشار ۸۶ آلبوم عکس سرانجام چاپ کتاب عکس «ایران سرزمین شکوه و زیبایی‌ها» که پرتعدادترین و سنگین‌ترین کتاب عکس جهان است. به قول خودش حداقل باید ۱۲ روز وقت بگذاری تا زیرنویس‌های این کتاب را بخوانی. سرانجام آن کتاب او را از پا انداخت. حالا می‌گوید پس از عمل‌های بسیاری که انجام داد، اگر کتابهایم را بخرند می‌توانم صد میلیون تومان پول دو عمل آزاد دیگر را جور کنم و سلامتی خود را بازیابم.

در روزهای پایانی سال ۱۳۹۹ با علی اکبر آقاجری که در رشته عکاسی ایرانگردی دارای نشان درجه یک هنری است گفت‌وگویی انجام داده‌ام که تقدیم‌تان می‌کنم.

 

 

شما در اوج نشاط و امیدواری بودید. چه شد که زمین‌گیر شدید؟

کتابی با عنوان چکیده زحمات خود به نام «ایران سرزمین شکوه و زیبایی‌ها» منتشر کردم. به من گفتند که کتاب را چاپ کن، بعد بیا از تو حمایت کنیم. ولی در آخر فقط ۵۰ نسخه از من خریدند. آنقدر فشار عصبی تحمل کردم که در نهایت سکته کرده و زمین‌گیر شدم. پنج سال پول قسط و وام دادم. مجبور شدم ماشین‌ و دوربین‌هایم را بفروشم و الان روی زمین افتاده‌ام. منی که مثل یوزپلنگ می دویدیم واقعا انتظار فلج شدن نداشتم.

 

شما را به اسم عکاس ایران زمین می‌شناسند ولی یک آبادانی اصیل هستید.  

بچه خاک پاک آبادان قدیم و جدید هستم. عشقم و افتخارم ایران و آبادان است. ولک من بچه لین ده اصلی احمدآباد روبروی کواتر فرهنگی‌ها هستم.

 

فکر کنم تعداد فریم عکس‌هایی که گرفتید قابل شمارش نباشد. خودتان تعدادشان را شمرده‌اید؟

تعدادش از دستم در رفته است. اما از کودکی علاقه خاصی به نقاشی و عکاسی داشتم. چون عکس یک زبان بین المللی است. عکس مخاطب را به خودش جذب کرده و خسته کننده هم نیست.

 

در عکس‌هایی که از شما دیدم متوجه حضور همیشگی تان روی موتور شدم. با موتور ایرانگردی و عکاسی می‌کردید؟

در ۱۶ سالگی ایرانگردی خود را با سفر به اهواز شروع کردم. با پولی که دستمزد کارم بود موتورسیکلت مینی یاماها ۸۰ سی‌سی خریده بودم با خرید این موتور وسوسه سفر به جانم افتاد. دلم می‌خواست با موتورم بیفتم تو جاده و هی بروم! هی بروم!

تنها سفر می‌رفتید؟

تو محل هم بچه محل‌ها آرزویی مشابه من داشتند اما من از همان بچگی مرد عمل بودم. برای همین در اولین سفرم با مینی یاماها ۸۰ سی‌سی‌ام توانستم مسیر آبادان – اهواز را طی کنم. در طول راه از آبادان تا اهواز احساس ناخوشایند و ضعیف بودن داشتم. قدرت این موتور بسیار پایین بود. همه ماشین‌ها از من جلو می‌زدند و من خیلی گاز می‌دادم اما با صبر و استقامت به اهواز رسیدم و به خیر وخوشی به آبادان برگشتم. اما برای جبران این ضعف با پس انداز بیشتر و مقداری هم پرداخت اقساطی یک موتورسیکلت سوزوکی ۲۵۰ سی‌سی دو سیلندر خریدم. سفرهایم دیگر شروع شدند. موتورم خوش نفس و برو بود. اولین سفرمن با هوندا چهار سیلندر و با رفقا از آبادان به سمت بندر عباس بود. در این سفر به بندر خمیر هم رفتیم. در آنجا آبگرمی وجود داشت که مردم برای آب درمانی به آنجا می‌آمدند. البته شرایط جاده‌ای و امکانات به شکل امروز نبود و بسیار محدود و سطح پایین بود.

 

آیا عکاسی هم می‌کردید؟

عکاسی مکمل سفرهایم بود. عکس می‌گرفتم بعد که می‌آمدم و تو محل برای بچه‌ها تعریف می‌کردم سند زنده عکس را هم نشان می‌دادم. در این دوره سفرهای سیاحتی و زیارتی، تاریخی، باستانی، طبیعت بکر، ایران زمین، مردم‌شناسی، عشایر ایران، صنایع دستی، تاْسیسات نفتی بسیاری رفتم. چون در شرکت نفت کار می‌کردم و به نسبت بچه محل‌ها در آمد بیشتری داشتم یک موتورسیکلت هندا ۴ سیلندر ۷۵۰ سی‌سی خریدم و مدتی بعد موتورسیکلت هوندا چهار سیلندر ۱۰۰۰ سی‌سی هم خریدم.

 

چطوری جذب شرکت نفت شدید؟

من از شانزده سالگی و به مدت پنج سال در آموزشگاه فنی‌حرفه‌ای شرکت نفت آبادان درس خواندم.

الان که در بستر بیماری هستید گاهی عکس‌های قدیمی را هم دوره می‌کنید؟

بله. گاهی همه را دور خودم پخش می‌کنم و نگاهی می‌اندازم. آقا مجتبی، دوست خبرنگار جنوبی‌ام، شانس آوردم که کارمند وزارت نفت بودم وگرنه چگونه می‌توانستم از پس این مخارج بربیایم. اما بگذریم. اما حیف که دیگر از آن آب پهناور برکه‌ای و آبشار زیبای دشت ارژن ۶۰ کیلومتری شهر شیراز تفریحگاه و تفریحگاه مسافرین خسته از راه و جاده و شهر برای استراحت وجود ندارد. آنقدر دکه و دکان دو طرف این آبشار ساخته‌اند که همه زیبایی بکر خالق هستی را این بشر دو پا از بین برده است. سفر به کرمانشاه و شیراز دنیای دیگری را برای من رقم زد. در شیراز به آبشار غلات رفتیم که امروزه دیگر نشانی از آن نیست و توسعه شهری و هجوم آهن و آجر و سیمان و خانه‌ها جای آن را گرفته‌اند. پاسارگاد با آرامگاه کوروش بزرگ؛ بنیانگذار سلسله هخامنشیان و مردی که نام ایران زمین را زنده کرد، نقش رستم، نقش رجب و تخت جمشید از قدیم تا به امروز همواره سوژه‌ای جذاب برای عکاسی‌ام بوده است. اولین‌بار در سال ۱۳۷۷ کارت پستال جاذبه‌های شهر آبادان را چاپ کردم. از این کارت پستال‌ها و عکس‌ها بسیار استقبال شد و مردم را بسوی خود خواند و جذب کرد تا جایی که همه این عکس‌ها و کارت پستال‌ها فروش رفت. من از این استقبال خوشحال شدم و تصمیم گرفتم مجموعه عکس‌های جدیدی منتشر کنم. مجموعه عکس بعدی‎ام مربوط به استان لرستان بود. باز هم با استقبال خوبی مواجه شدم. پس از آن مجموعه عکس اصفهان را به چاپ رساندم. پس از مدتی به عکاسی از عشایر روی آوردم که دشوار و در عین حال جذاب است و دو مجموعه از عشایر قشقایی به چاپ رساندم و تا امروز که چکیده‌ای از چهار دهه تلاشم را در کتاب عکس ایران زمین و با هزینه شخصی منتشر کردم.

 

عکاسی در نقاط مختلف ایران با نگرانی‌ها و حتی شوق و ذوق‌هایی همراه بوده است. همه‌ خاطرات خوب بود یا بد؟

مسلما در این سفرها خطرات بسیاری وجود داشت که ما را تهدید می‌کرد. در یکی از سفرها هنگامی که در نزدیک بندرعباس به یک آب انبار رفته بودم روی لجن‌ها لیز خوردم و به درون آب افتادم و هر آن به درون آب فرو می‌رفتم و امکان شنا کردن هم وجود نداشت. خوشبختانه توانستم جان سالم به در ببرم. گاهی در مناطق اطراف لرستان در برف‌گیر می‌کردیم. در زمستان ۱۳۶۱ و در زمان جنگ تحمیلی در یک پرواز که از تهران به سمت خلیج‌فارس حرکت می‌کردیم صاعقه‌ای به بال هواپیما آسیب وارد کرد، هواپیما به یک باره ۳۰۰ پا سقوط کرد. خلبان زبردست برای جلوگیری از سقوط مدام اوج می‌گرفت. موتور سمت چپ آتش گرفته بود و تصور ما این بود که عراقی‌ها هواپیمای ما را با راکت ضدهوایی زده‌اند .خلبان می‌خواست هواپیما را به زمین فرودگاه بندرعباس بنشاند اما چرخ‌ها باز نمی‌شد بالاخره پس از مدتی چرخ‌ها باز شد و هواپیما به زمین نشست. یک بار هم در پاییز ۱۳۸۱ در استان هرمزگان و دریای خلیج‌فارس با قایق از بندر چارک بطرف جزیره کیش می‌رفتیم که طوفان گرفتمان و مثل یک پر کاهی قایق را با امواج خروشان به آسمان می‌برد و به کف دریا می‌کوبید که من در آن حالت عکاسی می‌کردم که ناگهان با سر و به همراه دوربین عکاسی‌ام به آب افتادم که ناخدا مرا نجات داد.

 

دوست‌داشتنی‌ترین عکس‌هایت کدام‌ها هستند؟

همگی را دوست دارم و زیبا هستند. اما عکس‌هایی را که از عشایر گرفتم بیشتر دوست دارم. خاطرات زیادی با عشایر ایران زمین و اقوام مختلف دارم. سفر با عشایر ایران زمین برایم خاطره است. در سفری که به دریاچه گهر لرستان داشتم مریض شدم. اصلا نمی‌توانستم حرکت کنم. تا یک هفته مریض بودم. درب و داغان بودم. گفتم دیگه مرده‌ام بر می‌گردد. من و دوستم بودیم. عشایر آنجا یک داروی محلی داشتند. چیزی شبیه نبات بود. خوردیم و خوب شدیم. هرچه بود از داروهای گیاهی همان دور اطراف بود .

 

در زمان جنگ هم عکاسی کردید؟

در دوران هشت سال جنگ تحمیلی هم بصورت خود جوش لحظه هایی را به صورت پراکنده عکاسی کردم. من بچه آبادان بودم و جنگ تحمیلی از دو شهر آبادان و خرمشهر شروع شد. در آن اوایل کسی نبود تا لحظه‌های آوارگی مردم را ثبت کند. بعضی‌ها مجبور به مهاجرت اجباری و عده‌ای با دست خالی مقاومت می‌کردند. در این میان من هم عکاسی می‌کردم. کتاب آبادان و خرمشهر قدیم و جدید را با فروش منزل وامی خود به چاپ رساندم. به علت عدم همکاری مسئولین زیربط متضرر شدم. خیلی‌ها به من گفتند بلند پروازی کردی و حالا هم باید جورش را بکشی. هنرمند زندگی دارد و باید آبرومندانه زندگی کند. همانطور که به تشویق‌های معنوی احتیاج دارد اما به پول هم نیاز دارد تا زندگی‌اش تامین شود. هنرمند نباید در عالم هنر به زندگی پوچ و فلاکت‌بار برسد. مرده دوستی و از یاد بردن زنده‌های عاشق و آبرومند و دوستدار محبت که هدفشان در راستای آبرومندی این مملکت می‌باشد و از طرف مسئولین زیربط که مشکلات آنان را لمس می‌کنند درست نیست.

 

الان از کی و چی انتظار دارید؟

همه دوستان من می‌دانند که هیچگاه انتظار و توقع خاصی نداشتم. اما الان انتظار دارم. مدام در بیمارستان بستری هستم و به دلیل فشارهای روانی که این مدت متحمل شدم بدنم فلج شده است. درخواست من از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، وزارت ورزش و جوانان، وزارت میراث فرهنگی و گردشگری این است که کمک کنند تا کتاب من که هزینه بسیار بالایی برایم داشته توزیع شود و بتواند به فروش برسد. ما کمتر عکاسی را داریم که تجربه ۴۰ ساله خود را در عکاسی تبدیل به یک کتاب جامع کرده باشد. اما متاسفانه به چشم هیچ‌کس نمی‌آید و هیچ اهمیتی به من داده نمی‌شود درصورتی که من کتاب بسیار کاملی از گردشگری ایران در طول این ۴۰ سال فعالیت هنری تهیه کرده‌ام که می‌تواند بسیار مهم و قابل توجه برای وزارت گردشگری و میراث فرهنگی باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *