تیرخلاص دستگاه قضایی به شهر دستوا
بهمن ۱۹, ۱۳۹۹
کشف محل دفن زکریای رازی
بهمن ۱۹, ۱۳۹۹
نمایش همه

به یاد مدیری که به قولش عمل می‌کرد!

دکتر فیروز باقرزاده پایه‌گذار مرکز باستان‌شناسی در سال ۱۳۵۱

 

مرگ فیروز باقرزاده از بنیان‌گذاران مرکز باستان‌شناسی ایران که سال‌هاست در پاریس زندگی می‌کرد، جامعه باستان‌شناسی را عزادار کرد. تنها کسانی می‌توانند از او و اقداماتش برای ما بگویند که با باقرزاده زیسته و کار کرده‌اند. این خاطرات راهگشای ما برای درک بهتر از مرکز باستان‌شناسی و اهداف آن است که بعد از انقلاب دستخوش تغییرات جدی شد. امروز شاهد بی‌عملی و انفعال از پژوهشکده باستان‌شناسی هستیم و مقایسه آن دیدگاه و عملکرد امروز پژوهشگاه می‌تواند تلنگر دوباره‌ای به جامعه‌باستان‌شناسی باشد.

 

اسماعیل یغمایی، باستان‌شناس

…نمی دانم چند سال پیش بود، ده سال، بیست سال، سی سال، زمان را گم کرده ام، خلاصه یک سال خیلی دور. دکتر فیروز باقرزاده، مدیر مرکز باستان شناسی نوپای ایران شده بود. یک آذری ایران شناس و ایران دوست، با فرهنگ، ریشه دار و درس خوانده و متعصب به این خاک. اول به قدیمی ها رسید و هر کدام را به فراخور تجربه و دانسته هایشان سرپرست کاوش کرد یا پستی شایسته داد. بعد به ما جوان ها هم پَر و بالی داد و به سرپرستی هیأت ها گماشت. معتمدی، کابلی، آذرنوش، رهبر، موسوی و چند نفر دیگر که یادم نیست.

آن موقع ها جوان بودم، سی و یکی دو ساله. وقتی نوبت من رسید گفتم؛ هنوز تجربه کافی برای سرپرستی ندارم و واقعاً نداشتم، می خواستم باز هم تجربه کنم، بعد دست به کلنگ شوم. این بود که همه اش با گروه های خارجی کار می کردم. اما او اصرار می کرد و من انکار. این سر باز زدن سه- چهار سالی طول کشید.

یک روز آخر وقت که داشتم کیف و کتابم را جمع می کردم خانم غنچه زنگ زد که بیا بالا. وقتی به اتاق دکتر باقرزاده رفتم، دیدم کیف به دست آماده رفتن است، فقط گفت نامه ها را بدهید. خانم غنچه سه- چهار تا پاکت به دستم داد و گفت؛ این حکم شما برای کاوش «سنگ سیاه برازجان»، نامه ژاندارمری، ساواک، فرمانداری و اینم یک چک پنجاه هزار تومانی…

تا آمدم چیزی بگویم، دکتر باقرزاده به خانم غنچه گفت؛ کاری ندارید؟ خداحافظ!

حیران مانده بودم با سه چهار تا پاکت و یک چک که خانم غنچه گفت؛ از بس امروز فردا کردی و سر دوندی دیگه دکتر از دستت خسته شد. همه بچه ها فصل سوم- چهارم حفاری شونه جز شما.

***

فردای آن روز راه افتادیم. من و معماریانِ راننده. شب شیراز خوابیدیم و روز بعد ساعت دو یا سه بعد از ظهر رسیدیم برازجان؛ روستایی که می خواست شهری بشود و راه درازی پیش رو داشت. توی بالاخانه نوساختِ تنها قهوه خانه-گاراژ شهر اتراق کردیم. غروب که شد رفتیم سر محوطه، آن سوی دالَکی، اما نمی شد با لندرور از آن گذشت. آخر، دالکی یک رودخانه ی خروشان بود، پر آب و شتابان؛ نه مثل امروز ساکن، کم آب و مرده. بومی ها می گفتند یک آقایی هست به اسم حاجی شیردل، نخل کار است، ماهی گیر است و یک گاری دارد که مردم را به آن سوی رودخانه می برد، صبح بیایید تا شما را هم ببرد…

صبح آمدیم، مدت ها منتظر شدیم تا شیردل آمد؛ جوانی خوش سیما، سبزه، چابک و ورزیده با لهجه شیرین دشتستانی. قرار شد معماریان برگردد برازجان و عصر بیاید دنبالم. من سوار گاری شدم، موج بود که پشت سر هم می آمد و دالکی می خواست هر چه زودتر به وصال خلیج فارس برسد. اسب گاه لیز می خورد، چون کف سنگلاخ رودخانه هموار نبود و شیردل برای این که اسب نایستد به پشت و کفلش شلاق می زد. اسب لاغر بیچاره، چیزی نمی گفت تنها گاه سرش را بر می گرداند و نگاهی ملتمسانه به من که برایش غریبه بودم می انداخت. گویی می گفت؛ تو یک چیزی به این صاحب ظالم من بگو! نمی دانم. ده بیست سال بعد، وقتی خودم زیر تازیانه بودم و از درد فریاد می کشیدم، گاه یاد آن اسب بیچاره می افتادم. خاک بر سرم که از اسب هم بی طاقت تر بودم. چقدر نجیب بود هیچ چیز نمی گفت و در آن لحظه های سخت دردناک دلم می خواست ذره ای نجابت آن اسب را داشتم…

از دِه کارگر گرفتیم، پیر و جوان و کار را شروع کردیم. غروب ها شیردل من را برمی گرداند لب دالکی تا معماریان برسد. گاه زود می آمد و گاه دیر. یک هفته ای از حفاری نگذشته بود که سرافراز (باستان شناسی که پیشتر با هم کار کرده بودیم)، سرخی را فرستاد؛ یکی از سرکارگرهای تخت   جمشید؛ آمده بود تا کمکم کند.

به خودم گفتم: «پس از این همه ایستایی و به قول خودت تجربه آموختن، حالا به اتکای سرکارگر می خواهی کلنگ بزنی؟»

سرخی را با احترام برگرداندم. خودم بودم و خودم با ده، دوازده کارگر بومی. ابراهیم حیدری تنها کارگری بود که موتور داشت، بعضی وقت ها، غروب یا موقع ناهار با او برای بررسی می رفتم. گاهی او می راند و گاهی من با ناشی گری. گپ می زدیم. یک بار از او پرسیدم؛ پس از حفاری می خوای چکار کنی؟ گفت؛می رم دبی برای کار، آخه داییم اونجاست. بعد او از من پرسید؛ گفتم؛ شاید رییسم به من بورس بده، برم خارج دکتری بگیرم. بیست سال بعد که ابراهیم را دیدم نشناختم، پیر شده بود صاحب زن و چهار پنج تا بچه، دبی هم نرفته بود، مثل من که بورس نگرفته بودم.

وقتی با هم بودیم، همه اش به دور و بر چشم می دوختم، چقدر کاخ، چقدر پایه ستون، به اندازه نخلستان های دشتستان. تا یک روز چشمم به بردک سیاه افتاد. تا آن روز پای هیچ باستان شناسی به بردک سیاه نرسیده بود، یک محوطه دست نخورده بکر. خدایا! چه دنیایی بود این بردک سیاه. پرسه می زدم، با خودم کلنجار می رفتم… که بی خیالش شوم، اما نشد که نشد. یک روز وسط هفته، کار را تعطیل کردم و به اداره زنگ زدم. به چه بدبختی با این تلفن های هندلی توی کابین هایی که آدم از گرما کباب می شد. بالاخره توانستم با دکتر باقرزاده حرف بزنم. پرسید چه خبر؟ همه چیز خوب پیش می رود؟ یک گزارش کوتاه دادم و مِن مِن کنان اجازه حفاری «بردک سیاه» را هم خواستم. عصبانی شد و گفت:

– سر در نمی آورم! یا حفاری نمی روید یا وقتی رفتید می خواهید دو جا را کاوش کنید!

– آقای دکتر، خیلی مهمه، گستردس، تا حالا هیچ کس کاری نکرده و…

گفت و گو طولانی شد، حالا من اصرار می کردم و او انکار. آخر سر گفتم؛آقای دکتر، من تا حالا هیچ خواهشی از شما نداشتم؛ نه اضافه حقوق، نه پاداش، نه هیچ چیز دیگر. برای کنگره‌ی مونیخ شما حتی ماشین‌نویس‌ها و خانم زندی بلیط فروش را هم بردید و من یک کلام نگفتم. این اولین و آخرین خواهش من است، خواهش می کنم اجازه دهید… خواهش می کنم، خواهش می کنم، صدایم می لرزید.

باقرزاده مکث کرد،مکثی طولانی….چند بار گفتم، الو… الو… جوابی نیامد. آخر سر گفت؛ خیلی خب، به آقای پورمند می گم تو کمیسیون مطرح کنه. اگر موافقت کردن کابلی را با ۵۰ هزار تومان دیگر می فرستم که دست تنها نباشی…

حتم دارم وقتی مکث کرد، دلش به حال من سوخت، واقعاً سوخت، چون در غیر این صورت هرگز راضی نمی شد.

مطمئن بودم دکتر باقرزاده به قولش عمل می کند، این بود که هر شب روی هره پنجره چشمم به حیاط گاراژ بود. تک و توک ماشین ها می آمدند، یکی دو   تا. یک هفته ای گذشت و کابلی نیامد. داشتم نا امید می شدم، از طرفی خجالت می کشیدم دوباره به دکتر باقرزاده تلفن کنم. یک روز سر ظهر دیدم یک نفر از پشته های کناره دالکی آرام آرام می آید. جلو رفتم، کابلی بود با یک کیف سامسونتِ مشکی. گفت برایت ۵۰ هزار تومن آورده ام. رفتیم توی کپر. اول کار، بچه ها یک کپر از شاخه های نخل درست کرده بودند که هر از چندگاه که گرما بیداد می کرد به آن پناه می بردیم…

بخشی از کتاب گیسوان هزارساله، اسماعیل یغمایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *