ولایت ثلاث غنی از تاریخ، خالی از توجه
دی ۲۴, ۱۳۹۹
مسابقه نقاشی چگاسفلی برای کودکان
دی ۲۸, ۱۳۹۹
نمایش همه

باستان‌شناس آمریکایی که عاشق ایران بود

روایتی از سرگذشت  خانه گِلی  هلن کنتور در روستای قلعه خلیل

 

 منوچهرپورمیرزا، دانشجوی باستان‌شناسی

یک شب صاف و پر از ستاره در اواسط آبان ماه بود، درحیاط خانه نشسته بودم، و مثل یک قایق شکسته غرق نگریستن به ستاره‌های درخشان بودم. ساعت حول وحوش ۱۰:۳۰ شب بود که صدای دینگ دینگ تلفن باعث شد، فضای پر استرس مجازی را به آسمان پر ستاره ترجیح دهم. متوجه شدم ازطرف دوستم دکترعباس مقدم پیامی دریافت کرده‌ام؛ او پس از یک احوال‌پرسی گرم و صمیمانه درمتن پیام سوالاتی پرسیده بود از این قرار که آیا از خانه «هلن کنتور» باستان‌شناس امریکایی واقع در دهکده قلعه‌خلیل اطلاع داری؟ آیا این خانه هنوز پا برجا است یا تخریب شده؟ و پرسش‌هایی از این دست. منِ بی خبر از سرگذشت هلن کنتورکه تنها می‌دانستم یک باستان‌شناس امریکایی بوده که به ایران آمده و در چغامیش، بنه‌فضل‌علی و چغابنوت به فعالیت باستان‌شناختی پرداخته است و دقیقاً درهمین حد، نه تنها جوابی برای گفتن نداشتم، بلکه حالا من بودم و یک ذهن کنجکاو شده با کلّی سوال برای پرسش، با این‌حال میلی وافر داشتم که بدانم چرا او این سوالات را می‌پرسد؟ پیش از آن‌که کاسه کنجکاوی‌ام لبریز شود و بلاانقطاع فک بجنبانم، خودشان با یک مکث کوتاه سررشته کلام را در دست گرفتند تا موضوع را باز کنند؛ منوچهر پایگاه هیئت کاوش چغامیش به سرپرستی مشترک هلن کنتور و پینهاس دلوگاز در روستای قلعه خلیل قرار داشت؛ آن‌ها کاوش‌های خود را از سال ۱۳۴۰ خورشیدی درمحوطه چغامیش آغاز کردند و تا سال ۱۳۵۴ ادامه دادند. در این سال دلوگاز براثر سکته قلبی درحالی که عرض  محوطه‌ی چغامیش را طی می‌کرد درگذشت و کنتور از آن پس تا سال ۱۳۵۶ به تنهایی سرپرستی کاوش در محوطه چغامیش را برعهده داشت. شرایط و اوضاع کشور در آن سال‌ها به گونه‌ای بود که خانم کنتور به‌رغم میل باطنی می‌بایست ایران را ترک کند، این درحالی بود که رویای زندگی تا آخرعمر درخانه‌ای را داشت که پس از ساختنش شیفته زندگی درآن شده بود، به نحوی که به هنگام حضور در آن خانه نه اغراق است و نه دور از واقعیت اگر گفته شود قلبش ضربانی دیگر داشت. آن‌قدر روال زندگی به‌کامش بود که به چیزی جز زندگی درآن خانه گلی در پیرامون روستای قلعه خلیل و در کنار اهالی روستا که از قضا آن‌ها را خیلی دوست می‌داشت، و نیز ادامه کار درچغامیش فکر نمی‌کرد. با تمام این اوصاف کاوش در چغامیش در سال ۵۶ متوقف شد. در مجموع ۱۱ فصل کاوش در چغامیش حاصل کار آن‌ها بود؛ اگرچه خانم کنتور با وجود شرایط نامطلوب جسمی تا واپسین لحظات زندگی خویش دست از تهیه یک گزارش کامل از پنج فصل اول کاوش در چغامیش برنداشت اما عمرش کفاف دیدن گزارش منتشر شده را به او نداد؛ تا این‌که مدتی پس از مرگش دکتر عباس علیزاده به عنوان آخرین شاگرد ایرانی او حق استادی هلن کنتور بر گردنش را با ویراستاری گزارش او ادا کرد، و در نهایت توسط موسسۀ شرق شناسی دانشگاه شیکاگو گزارش چاپ و منتشر شد.

متاسفانه متروک شدن ساختمان پایگاه هیئت کاوش چغامیش از یک سو و ویران شدن آن از طرفی دیگر، باعث شده که از سرانجام مدارک مطالعه نشده (اشیاء)، نقشه‌ها و دست نوشته‌های مربوط به ۶ فصل نهایی کاوش در چغامیش تا به امروز بی‌اطلاع باشیم. در هرصورت باز به کوشش دکترعلیزاده جلد دوم «چغامیش» چاپ و منتشر شده، این درشرایطی است که اگر آن دسته از مدارک و اشیائی که اشاره شد؛ به‌خصوص سفال‌های شوشان عتیق که همواره خانم کنتور اهمیت مطالعه شدن آن‌ها را به شاگردش (عباس علیزاده) یادآوری و گوشزد می‌کرده در دست‌رس می‌بودند، بی‌شک جلد دوم چغامیش بهتر و کامل‌تر نوشته می‌شد.

پس ازگوش فرادادن به سخنان دکتر مقدم، لازم دیدم تا برای پرده برداشتن ازسرگذشت خانه هلن کنتور به سمت دهکده قلعه خلیل راه کج کنم، چراکه درنهایت توسط من یا هرشخصی می بایست سرگذشت خانه و احیانا محتویات به‌جای مانده درآن روشن شود؛ و ازطرفی دیگرسخت علاقمند و کنجکاو بودم بدانم چرا هلن کنتور تصمیم به زندگی تا واپسین لحظات عمردردهکده قلعه خلیل را داشت، و در سال‌های پایانی عمرش زمانی که در شیکاگو و محلی زندگی‌اش می‌زیست، همیشه با نگرانی به شاگردش می‌گفت: «می‌بینی عباس من آخر دارم در غربت می‌میرم.»

چنان اشتیاق به پی بردن به سرانجام بانو هلن کنتور مرا دچار هیجان کرده بود که صبح روز بعد سحرخیزتر از همیشه ازخواب بیدارشدم و پس از آماده شدن به سمت قلعه خلیل راه افتادم. حوالی ۷:۳۰ صبح بود که به روستای قلعه خلیل رسیدم، چنان زود از خانه بیرون زده بودم که به سختی می شد کسی را در خیابان های روستا پیدا کرد. پس به‌جاست اگر گفته شود در آن وقت حتا پرنده در خیابان‌های روستا پر نمی‌زد. درحال جست‌وجو بودم تا این‌که ازسرخوش اقبالی چشمم به مردی افتاد که درحال بازکردن در خانه‌ی خود بود. فرصت را غنیمت شمردم و در یک چشم به هم زدن با ماشین در کنار او ایستادم، ابتدا خود را معرفی کردم و سپس جویای حال ساختمان پایگاه خانم کنتور شدم، وقتی شروع به حرف‌زدن کرد، دریافتم که او چیزی برای گفتن ندارد که به‌کار من آید، اما درعوض آدرس خانه  شخصی به نام ابراهیم سیاه‌پوش را داد، گفت او یکی ازآخرین بازماندگان نسلی از روستا است که نه تنها از نزدیک هلن کنتور را دیده، بلکه به دلیل سن و سال و اطلاعات زیادی که از آن‌ها دارد. شاید بتوان گفت اگر یک نفر باشد در تمام روستا که بتواند کمک‌تان کند فقط و فقط او خواهد بود. پس از تشکر و خداحافظی از آن مرد که از کمک  و راهنمایی  به من دریغ نکرده بود، سوار ماشین شدم و به سمت خانه آقای سیاه‌پوش که فاصله زیادی با خانه آن مرد نداشت راه افتادم. وقتی به خانه‌ی او رسیدم دیدم مردی با بیش از شصت سال سن درکنار درخانه ایستاده، با آن سن و سالش تا حدودی حدس می‌زدم او همان شخصی باشد که درپی او هستم اما به قول معروف کار از محکم کاری عیب نمی‌کند. به او گفتم این‌جا خانه آقای ابراهیم سیاه‌پوش است و با خوش رویی گفت: بله. من خود سیاه پوش هستم، بفرمایید چه کاری از دستم بر می‌آید؟ من که یاد این جمله افتاده بودم که می‌گوید هرکه سحرخیزتر رزق و روزیش بیشتر، چون دقیقاً مصداق آن روز من بود وگرنه چرا آن صبح زود باید او درکنار درخانه ایستاده باشد؟ گویی از قبل منتظرم است. حال پیش از آن‌که سرمطلب اصلی را باز کنم اندکی زمینه‌سازی کردم تا از در دوستی با او درآیم تا هرچه می‌داند را به من بگوید، چون می‌دانستم این مرد احتمالاً با توجه به سنش باید پدربزرگم که با برخی ازمردم قلعه خلیل تا وقتی درقید حیات بود رابطه‌ای دوستانه داشت را بشناسد، تصمیم گرفتم خود را با نام او معرفی کنم و از قضا حدسم درست درآمد. وقتی شنید نوه فلانی هستم حسابی تحویل گرفت حالا که تیرم به هدف خورده بود، از نظرم همه چیز آماده و مهیا برای پرداختن به مطلب اصلی بود. آقای سیاه‌پوش راستش غرض از مزاحمت جویا شدن از اوضاع واحوال هلن کنتور باستان‌شناس خارجی است که تا پیش از سال ۵۷ در روستای شما زندگی می‌کرد، و قبل از اینکه نزد شما بیایم یکی از اهالی روستایتان را دیدم و گفتند شما می‌توانید مرا در این موضوع کمک کنید؛ اگراین چنین است هرچه از او و خانه گلی‌اش می‌دانید برایم بازگو کنید، او پس از شنیدن سخنانم دهان به سخن گشود و دیگر من تنها دوست داشتم شنونده باشم.

همه‌چیز از این‌جا شروع می‌شود که هلن کنتور و پینهاس دلوگاز تصمیم داشتند درمحلی مناسب خانه‌ای برای اسکان هیئت باستان‌شناسی بسازند، اما آن‌ها که می‌دانستند ساخت خانه حداقل چند ماهی به طول خواهد انجامید، می‌بایست منزلگاهی پیدا می‌کردند تا زمان ساخت خانه در آن اقامت کنند. در چند کیلومتری غرب محوطه چغامیش عمارتی از دورخود نمایی می‌کرد منسوب به عمارت امیربهمن‌خان صمصام، رفتند تا از نزدیک این عمارت را ببینند؛ عمارت ساختمانی دو اشکوبه با پلانی قرینه بود، که از دور آجرچینی‌های استادانه و زیبایش چشمان هر بیننده‌ای را به خود می‌دوخت، به نحوی که هنوزکه هنوز است خرابه‌های این عمارت بازگوکننده‌ی توانمندی‌های معماران قدیمی دزفول است. آقای سیاه‌پوش درست می‌گفت زیرا آجرچینی آن‌ها چنان شهره بود که دمرگان فرانسوی نیز به هنگام ساخت قلعه آجری شوش رو به استخدام یک معمار دزفولی آورد. آن دو باستان‌شناس از امیربهمن خانه که پس از پدر صاحب عمارت شده بود درخواست اقامت درعمارت را داشتند، قابل پیش‌بینی بود؛ خان با آن خصلت مهمان‌نوازی و روی خوشش که زبان زد خاص و عام بود با درخواستشان موافقت می‌کند. حالا فرصت داشتند تا درپی یافتن محلی مناسب برای ساخت خانه باشند، در نزدیکی محوطه چغامیش دردشت سرسبز جنوب دزفول، روستایی بود و درنزدیکی آن یک چشمه گوارا که با صدای چُرچُر و دل فریبش همواره درجریان بود و تنها سیصدمتر با روستا فاصله داشت. درپیرامون روستا چادرهای عشایر از اوایل مهر ماه تا اواسط بهار به چشم می‌خورد. زنان عشایر با آن لباس‌های رنگارنگشان در پیرامون چادرها به فعالیت می‌پرداختند، صدای زنگوله‌های گوسفندان به هنگام چرا درآن طبیعت زیبا و منظره پختن نان با تنورهای گلی با بوی خوششان که تا فاصله‌های دور احساس می‌شد و دهان آب می‌انداخت، و نیزدرکنار برخورد منصفانه اهالی روستای کوچک قلعه خلیل با هیئت  باستان‌شناسی باید گفت روستا هلن و پینهاس را چنان مجذوب خود کرده بود که اگر می‌خواستند هم دیگر نمی شد ازآن‌جا دل بکنند. اینگونه بود که آن‌ها ساخت خانه در پیرامون روستا را مناسب دیدند.

به خواست هلن کنتور و پینهاس دلوگاز، استاد عباس و استاد عرون و چند خشت مال از دزفول راهی قلعه خلیل شدند، تا به زیبایی تمام خانه‌ای بسازند. حالا پس ازگذشت چندماه خانه‌ای شامل چند اتاق یک حیاط بزرگ و باغچه‌ای زیبا درمیان آن ساخته شده بود که گاهی هلن در گوشه آن می‌نشست و بسیار آن را دوست می‌داشت. دیوارهای خانه همگی با کاه گل‌اندود شده بودند و برای اتاق‌ها در و پنجره های به رنگ آبی نصب کرده بودند و قاب دور آن‌ها را نیز باگچ به رنگ سفید تزیین کرده بودند. جدا ازچاهی که در خانه کنده شده بود، روی چشمه لوره در نزدیکی روستا نیز حوضی به دستور بانو هلن کنتور ساخته شد و درآن چند لوله کارگذاشتند تا به‌وسیله‌ی آن‌ها ظرف‌های آب را پراز آب کنند. حالا بعد از ساخت خانه و برطرف کردن مشکل آب نیاز به داشتن آشپز، راننده و مسئول خرید احساس می‌شد؛ بنابراین اقدام به استخدام غلامحسین امیرونکی و برادرانش حسن و غلام کردند؛ آن‌ها آشپزهای خان بودند که نظرسرپرست‌های هیئت باستان‌شناسی که درحدود یک سال درعمارت‌خان مستقر بودند را به خود جلب کردند؛ بدین ترتیب از امیربهمن‌خان درخواست به‌کارگیری آن‌ها را داشتند، خان نیز که همواره محبت خود به هیئت باستان شناسی را نشان داده بود با درخواست آن‌ها موافقت کرد.

هیئت باستان‌شناسی ازاوایل مهرماه تا اواخر اردیبهشت درقلعه خلیل اقامت داشت و سپس باگرم شدن هوا آن‌جا را ترک کردند و تا فرارسیدن مهرماه نگهبانان از خانه هلن کنتور نگهداری می‌کردند. مردم قلعه خلیل احترام زیادی برای خانم کنتور قائل بودند. این احترام بازتاب رفتار خانم کنتور بود، به صورتی که بعد از گذشته چهار دهۀ از حضور ایشان در قلعه خلیل ابراهیم سیاه‌پوش یکی ازآخرین بازمانده‌های اهالی روستا در هنگام فعالیت هلن کنتور در چغامیش و دیگر محوطه‌های شهرستان دزفول از او به عنوان یک انسان خوش قلب و مهربان یاد می‌کند. با این‌که خانم کنتور با فرهنگ این مردمان آشنا نبود اما بسیار به فرهنگ و سنت‌های مردم احترام می‌گذاشت. او و برخی از اعضای هیئتش در عروسی‌ها شرکت می‌کردند، به تقلید از مردم هدیه‌هایی برای عروس و داماد تهیه می‌کردند، درمراسم عزاداری محرم در کنار مردم حاضر می‌شدند یا به هنگام فوت شخصی از روستا هلن کنتور در مراسم شرکت کرده و حتی گفته شده برای شخص متوفی گریه نیز می‌کرد. این بخش کوچکی از محبت و علاقه کنتور به اهالی روستا بود که در طول اقامتش درآن روستا نسبت به اهالی قلعه خلیل در دلش جوانه زده بود و حتی تا واپسین روزهای عمر خویش همیشه به یاد اهالی روستا بود، و همواره در نامه‌های که بین خانم کنتور با شاگردان و دوستان ایرانیش رد و بدل می‌شد، از حال و احوال اهالی می‌پرسید. البته باید گفت این رابطه نزدیک یک طرفه نبود، برای مثال وقتی پینهاس دلوگاز براثرسکته قلبی فوت می‌کند، خانوم کنتور می‌گوید جسد او را مقابل در خانه بگذارید وسپس به اهالی بگویید بیایند و به شیوه و سنت خودشان برای پینهاس دلوگاز عزاداری کنند، آن‌ها نیز به سوگواری پرداختند. رفتارهای خوب و شایسته هیئت شرق‌شناسی با مردم قلعه خلیل تنها به خانوم کنتور محدود نمی‌شد، برای نمونه جیمی یکی از اعضای این هیئت رفتاری صمیمانه با مردم روستا داشت او یک تیم فوتبال از اعضای هیئت و اهالی روستا درست کرده بود و به هنگام فراغت مشغول بازی با یکدیگر می‌شدند؛ یا به دختری قدبلند به نام سانتیا باید اشاره کرد که عاشق یاد گرفتن برخی از فعالیت‌های زنان روستا بود، گاهی به همراه خانم کنتور به زن‌های روستا می‌گفتند که به آن‌ها نان پختن را یاد دهند، سپس درکنار آن‌ها قرار می‌گرفتند و به نان پختن مشغول می‌شدند. هرازچندگاهی هلن کنتور صرفا برای دیدار با مردم به خانه‌های آن‌ها می‌رفت و گاهی نیز اهالی روستا برای دیدار با او به خانه هلن کنتور می‌رفتند این‌گونه اتفاقات و رفتارها از کمتر باستان‌شناسی سرمی‌زند. کنتور نه تنها همیشه مراقب سلامتی کارکنانش بود بلکه وقتی باخبر می‌شد که یکی از اهالی مریض شده افرادی را برای رسیدگی می‌فرستاد. یک روز فردی از روستا زخمی شد، هلن کنتور پس از آن که اطلاع یافت، افرادی را برای رسیدگی و پانسمان مریض فرستاد. حال می‌توان فهمید چرا بین مردم و بانو هلن کنتور و هیئت همراه‌شان یک رابطه صمیمانه وجود داشته است. از نگاه مردم روستا این چنین برداشت می‌شود که کنتور نه تنها زنی خوش‌قلب تصور می‌شده است، بلکه او را زنی بسیار سخت‌کوش وعلاقمند به کارش  نیز می‌دانستند، زیرا خانوم کنتور از یک بیماری ضعف عضلات رنج می‌برد و همین مسئله باعث شده بود که لنگ‌لنگان راه می‌رفت؛ اما دست ازکار برنداشته و با همان شرایط به فعالیت‌های باستان‌شناختی خود می‌پرداخت.

سال ۵۶ آخرین سالی بود که هیئت شرق‌شناسی به سرپرستی هلن کنتور به فعالیت باستان‌شناختی درخوزستان پرداخت، این مغایر با هدف خانوم کنتور بود که پیش ازاین بیان شد؛ اما گویا نه برنامه‌ریزی‌ها و رویاپردازی‌های ایشان بلکه وقایع سال ۵۷ بود که آینده فعالیت هیئت هلن کنتور در ایران را مشخص می‌کرد.

درسال ۵۷ چند شخص ناشناس به خانه هلن کنتور هجوم آوردند، دیوار خانه را تخریب کرده، در و پنجره‌ها را از جا کنده و به سقف نیز آسیب رساندند، خانوم کنتور که شوکه و غافلگیر شده بود، فرصتی برای جمع کردند وسایل، کتاب‌ها و اشیاء به دست آمده از آخرین فعالیت‌هایش در محوطه چغامیش نداشت، او و هیئت همراه تنها فرصت یافتند تا محل اقامت خود را ترک کنند، هرچند در آن سال خانه هلن کنتور که بسیار به آن عشق می‌ورزید تخریب نشد، اما چیزی نگذشت تا خانه او به یک متروکه تبدیل گردد، برخی از وسایل هلن کنتور مثل، ماشین او دزدیده شد و دیگر لوازم و اشیاء باستانی که مورد توجه نبودند (ظروف سفالی) به حال خود در آن اتاق‌های متروکه رها شدند. در دهۀ شصت برای یک مدت کوتاه دو اتاق از خانه هلن کنتور بازسازی شد، یکی از اتاق‌ها تبدیل به مدرسه و اتاق دیگر به مکانی برای اقامت آوارگان جنگ ایران و عراق تبدیل شد. احداث مدرسه در محیط خانه هلن کنتور سبب شده بود تا دانش‌آموزان به اشیاء موجود در اتاق های متروکه آسیب رسانند و مثلا ظرف های سفالی را بشکنند.

پس از جنگ و درپی فعالیت‌های بنیاد مسکن با هدف ایجاد بافت جدید، به مرور زمان بافت گلی و قدیمی روستا تخریب شد و خانه های آجری جایگزین شدند، این تغییرات، محل قرار گرفتن خانه کنتور را نیز شامل می‌شد. چنانچه در محدوده خانه او تصمیم به احداث یک مدرسه گرفتند؛ بنابراین، با بلدزر به جان خانه افتادند و با تمام لوازم، کتاب ها، اشیاء باقی مانده در اتاق ها خانه تخریب شد و سپس زیرخاک مدفون شد. ابراهیم سیاه‌پوش شورای وقت روستای قلعه خلیل با این امیدکه روزی خانم کنتور باز خواهند گشت به هنگام اختصاص زمین مدرسه سعی کرد، مجوز اختصاص زمینی به وسعت پنج هزارمتر را برای مدرسه روستا درنظر بگیرد تا این‌که اگر روزی آن زن خوش قلب و مهربان برای ادامه فعالیت‌هایش به قلعه خلیل بازگشت در همان مکانی که روزگاری خانه او قرار داشته زمینی برای احداث خانه جدید وجود داشته باشد، تا این‌که ایشان بتواند دوباره خانه‌ای بنا کنند. ابراهیم سیاه‌پوش دلیل تلاش‌هایش را رفتار انسانی و محبت‌آمیز هلن کنتور و هیئت همراهشان نسبت به اهالی روستا و ازجمله خودایشان می‌داند که در حافظه طولانی مدتشان به یادگار مانده است.

درحال حاضر بقایای خانه هلن کنتور درحیاط مدرسه ابتدایی ابن یمین روستای قلعه خلیل قرارگرفته است. از آن‌جایی که سطح حیاط مدرسه پایین بوده سعی شد، پس از تخریب خانه با ریختن گل و شن سطح حیاط مدرسه را بالا بیاورند، هرچند به دلیل بسته بودن مدرسه امکان بازدید از آن فراهم نشد اما تصاویرهوایی (Google Earth) و صحبت‌های ابراهیم سیاه‌پوش این مطلب را بازگو می‌کنند که تنها بخش محدودی از حیاط مدرسه آسفالت شده است؛ بنابراین، جای امید باقی می‌ماند درصورت کاوش حیاط مدرسه بتوان لوازم و اشیاء بجای مانده از هیئت باستان‌شناسی را بازیافت.

 

منابع:

– تحقیق وپرس وجو از اهالی روستای قلعه خلیل (ابراهیم سیاه پوش).

– جوینی، ابوالمظفر-حافظ، چغامیش، ((دائره المعارف بزرگ اسلامی – مرکز پژوهشهای بزرگ اسلامی)) زیر نظر: کاظم موسوی بجنوردی،  تهران: ۱۳۹۰

– مجله باستان شناسی و تاریخ، سال هفتم، شماره اول و دوم (یادنامۀ هلن جی کنتور)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *