تخریب بنای سنگی و گنبد امامزادگان میرهاشم و میرلطف در سوقند نیشابور
تیر ۲۰, ۱۳۹۹
کشف سفالینه‌های مجهول‌الهویه
تیر ۲۳, ۱۳۹۹
نمایش همه

ما قبل از اینکه متعلق به شهری باشیم، متعلق به جامعه بشری هستیم

با پری عیسی‌زاده از دزفول تا دالارنا، از دژپل تا کابل

 

مجتبی گهستونی

پری عیسی‌زاده، خواننده، ترانه‌سرا و آهنگساز ایرانی متولد دزفول از خوانندگان مطرح در سوئد است. از کودکی سبک موسیقی کلاسیک ایرانی و مقامی جنوب ایران را از پدر خود آموخت. از سن چهار سالگی روی صحنه رفت. او در رشته‌های آواز، تئاتر، دکلمه، نمایشنامه‌نویسی و گویندگی فعالیت کرد. سپس برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت و پس از آن از سال ۱۹۸۵ میلادی در سوئد زندگی و فعالیت می‌کند.

تحصیلاتش را در رشته روانشناسی در دانشگاه استکهلم و هاروارد به پایان رساند. پری فعالیت‌های موسیقی و هنری خود را در کنار تحصیلاتش به شکل حرفه‌ای در سوئد ادامه داد. سومین اجرای پری عیسی‌زاده درسوئد با ارکستر سلطنتی فیلارمونیک در کنسرت هال استکهلم انجام شد. او با موسیقی‌دان‌های تراز اول ایرانی، سوئدی، بین‌المللی در کنسرت‌ها و فستیوال‌های مختلف برنامه اجرا کرده و برنده چندین جایزه در سوئد و در سطح بین‌المللی شده است. در آهنگ‌سازی، شعرو خوانندگی سبک منحصر به فرد خود را دارد و صدای او به خوانندگان بزرگی مانند ام‌کلثوم و ماریا کالاس تشبیه شده. آلبوم پری «از دزفول تا دالارنا» با آهنگ‌های جدید و فولکلور ایرانی و سوئدی در سال ۲۰۱۳ منتشر و در سطح بین‌المللی شناخته شد. چند آهنگ از این آلبوم در آلبوم‌های دیگر بازنشرشده، از جمله شرکت ضبط نروژی «گراپپه» یکی از آهنگ‌های پری عیسی‌زاده را روی آلبوم خود به نام «زن ایرانی» منتشر کرد. این آلبوم در سال ۲۰۱۴ برنده جایزه بهترین آلبوم جهانی سال از طرف منتقدان آلمانی شده است. پری آلبوم «از دزفول تا دالارنا» و آلبوم دیگرش «من توام» که بیشترین آهنگ‌ها و ترانه‌ها ساخته خودش است را به شکل دیجیتال منتشر و روی ساوند کلود در دسترس همگان قرار داده است. پری عیسی‌زاده از سال ۲۰۱۳ ارکستر بین‌المللی «پریزاد» متشکل از هنرمندان تراز اول زن سوئدی و بلغاری را تشکیل داده. این ارکستر از اولین سال فعالیت مورد توجه زیادی قرار گرفته و برنده جوایز متعددی شده است. همچنین همراه با گروه پریزاد اضافه بر اجرای کنسرت و شرکت در فستیوال‌ها، موزیکال «دختر قالیباف و قالی پرنده» را به کارگردانی «الیزابت یونگر» کارگردان اپرا در سوئد بروی صحنه برده است. از کارهای جدید پری می‌توان ازآلبوم «از دژپل تا کابل» با همکاری آهنگساز جوان احسان توکل نام برد.

از همکار گرامی، «عهدیه حبیب نژاد» که متن طولانی این مصاحبه را صوت به نوشتار پیاده سازی کردند، متشکرم. گفت و گوی سایت میراث‌خبر با پری عیسی‌زاده، خواننده، ترانه‌سرا و آهنگساز را بخوانید.

 

می‌گویند، در موسیقی و به طور خاص علاقه‌تان به حوزه فرهنگ تحت تاثیر پدرتان بودید. آیا این گفته را قبول دارید؟

پدرم اضافه بر این که صدای خیلی خوبی داشتند و به موسیقی مقامی جنوب کاملا وارد بودند، موسیقی سنتی کار کرده بودند و ردیف‌های موسیقی را می‌دانستند. پدرم کلا فرهنگ دوست بودند و تعلقش به فرهنگ و موسیقی در خانواده ما خیلی تاثیرگذار بود. یک آرشیو خوب موسیقی داشتند که در اختیار ما بود. از کتابخانه خیلی خوبی برخوردار بودند که تابستان‌ها یکی از عشق‌های من صرف کتاب‌خوانی، موسیقی گوش دادن و استفاده از آرشیو پدر بود. به جز پدرم، در فامیل پدرم خیلی‌ها هنرمند بودند از جمله دایی پدرم و همه فرزندانش. مادر بزرگم نیز صدای فوق العاده خوبی داشتند و متل‌ها و مثل‌های بسیاری می‌دانستند و برای ما تعریف می‌کردند و ما با این قصه‌ها و مثل‌ها بزرگ شدیم. مادرم صدای شفاف و صافی داشت. خواندن در خانواده ما بسیار مرسوم بود. گاهی پدرم شروع به خواندن می‌کرد و بقیه هم ادامه می‌دادند. از هر گوشه خانه صدای آواز می‌آمد. معمولا درگردهمایی‌های فامیلی همه می‌خواندند. پدرم علاوه بر خواندن، شعرخوانی هم داشت، از شعرهای سعدی، حافظ، خیام یا شاعران دزفولی مثل استاد ملا محمد تقی ناهیدی برایمان می‌خواندند با ترجمه و توضیحات لازم برای درک و فهم بیشتر. از جمله کارهای پدر، فرهنگ‌سازی در خانواده بود. به ما بچه‌ها قبل از اینکه به مدرسه برویم آموزش می‌دادند که چگونه بتوانیم بخوانیم، بنویسیم و ریاضی حل کنیم. خواهر و برادرهای بزرگتر من همه فعالیت فرهنگی و هنری داشتند. هم می‌خواندند و هم نمایشنامه می‌نوشتند و اجرا می‌کردند. نسرین یکی از خواهرهای من، شاعر بسیار خوبی است. سیمین دیگر خواهر دیگرم علاوه بر صدای بسیار زیبا، بازیگری، نمایشنامه‌نویسی و کارگردانی می‌کرد و بعدها این رشته را ادامه داد. زرین تاج خواهر بزرگترم صدای خیلی خوبی داشت و در جشن‌های مدرسه می‌خواند. حبیب برادر من تاتر بازی می‌کرد. مجموع این هنرها که در خانواده من وجود داشت به صورت طبیعی به من هم رسید.من در این فضا بزرگ شدم.

 

حتی فکر کنم پیش از مدرسه رفتن به اجرا هم پرداختید؟

در ابتدا خواهرها و برادرهای بزرگترم که فعالیت هنری می‌کردند از من می‌خواستند تا در این فعالیت‌ها شرکت کنم. اولین باری که روی صحنه رفتم روز مادر بود که برادر و خواهرم در نوشتن و کارگردانی آن نقش داشتند. بعدها هم خواهر بزرگترم وقتی نمایشنامه می‌نوشت تا در دبیرستان اجرا کند، از من که در دبستان بودم دعوت می‌کرد تا به عنوان هنرپیشه مهمان در آن تئاتر بازی کنم. با تشویق و تعلیمات پدرم فعالیت موسیقی خودم را شروع کردم، با تشویق خواهرها و برادرهایم که از من بزرگتر بودند بقیه فعالیت‌های هنریم را انجام دادم. بعدها نمایشنامه می‌نوشتم، بازی می‌کردم و در مسابقات هنری راه یافتم. هر سال در یک رشته جدید مسابقات هنری شرکت می‌کردم. به همه این رشته‌ها علاقه داشتم. دوست داشتم خودم را در تمام این رشته‌ها تقویت کنم. در نتیجه هرسال در یک رشته از جمله گویندگی، دکلمه، تئاتر و آواز ثبت نام می‌کردم. هر سال هم در سطح مدرسه و شهر و بعد هم استان اول می‌شدم.  یکسال از طرف رادیو ملی ایران به شهرستان‌ها می‌آمدند و موسیقی‌های محلی شهرها را جمع می‌کردند. من گوشه‌هایی از موسیقی دزفولی را اجرا و آنها ضبط و در رادیو ملی ایران پخش کردند. به طور کلی در مدرسه فعالیت‌های مختلفی در جریان بود. در سطح شهرستان هر ساله برای تشویق شاگردان مسابقات هنری در مدارس و در سطح شهر، استان و کشور برگزار می‌شد. هرکدام از ما فعالیت هنری خودمان را به روی صحنه می‌بردیم.

 

با اینکه اصالتا دزفولی هستید اما بخش مهمی از دوران زندگی خود را در رامهرمز سپری کردید. چرا آنجا؟

پدر من بانکی بودند و به شهرهای مختلف منتقل می‌شدند. از دزفول به شوشتر، از شوشتر دوباره به دزفول، از دزفول به کرمانشاه، از کرمانشاه به رامهرمز، بعد به اندیمشک… در زمانی که ما کرمانشاه بودیم پدرم مسئول شدند تا بانک ملی شعبه رامهرمز را تاسیس کنند. الان نمی‌دانم چند شعبه بانک ملی در رامهرمز وجود دارد. قدیمی‌ترین بانک ملی را تا جایی که می‌دانم پدرم تاسیس کردند. خانه‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم پشت بانک ملی در یک کوچه بود. خانه دارای بافت قدیمی بود و کنیسه داشت. یک راهرو ساختمان بانک را به خانه ما وصل میکرد. از سال ۴۳ تا ۴۷ چهار سال در رامهرمز زندگی کردیم. این سالها برای خود من از بهترین سالهای زندگیم بودند. رامهرمز را بسیار دوست داشتم و در آن‌جا دوستان خیلی خوبی داشتم. عاشق باغ‌های رامهرمز بودم وبیشه‌های اطراف با بوی خوب گلهای وحشی که هنوز به خوبی در خاطرم نقش بسته‌اند و پاییزهای ملایم و زیبا وقتی از زیردرختان میموسا با گل‌های زرد زیر باران به مدرسه می‌رفتم! دوران مدرسه بسیار فعال بودم. چون پدرم خواندن، نوشتن، ریاضی و انگلیسی خواندن رو یاد داده بود، درس‌های مدرسه تا آن سطح و در آن سال‌ها چیزی برای یاد دادن به من نداشت. دایم در حال تقویت خودم بودم. نمایشنامه، شعر و نثر می نوشتم و تا زمانی که در رامهرمز بودم خیلی مطلب برای کیهان بچه ها می‌فرستادم.

وقتی چاپ می‌شدند علاوه بر اینکه باعث خوشحالی من می‌شد، به نوشتن تشویق می‌شدم. بعدها در دبیرستان خبرنگار اطلاعات بانوان شدم و اخبار هنری مدارس و شهر را برای مجله می‌فرستادم. در مدرسه نیز روزنامه‌نگاری می‌کردم و در روزنامه دیواری مطلب می‌نوشتم، جدول طراحی می‌کردم، نقاشی می‌کردم، مطالب تاریخی پیدا می‌کردم و مسابقه برگزار می‌کردم، هم زمان پیشاهنگ بودم و فعالیت‌های پیشاهنگی می‌کردم. در ترتیب دادن جشن‌های مدرسه مثل روز کتاب یا جشن‌های دیگر حضور فعال داشتم. در اصل خودم، خودم را پیشرفت می‌دادم. برخی از معلم‌ها متوجه سطح درسی وفعالیتهای من می‌شدند کتاب می‌دادند تا بخوانم و پیشنهاد می‌دادند مطلب بنویسم. سال‌های خیلی زیبایی بودند. آن سال‌ها را خیلی دوست داشتم. آقایی به اسم آقای صمیمی که دوست پدرم بودند باغ بسیار بزرگی داشتند. آن باغ و درخت‌های انبوه و به خصوص نارنجش را که مرا یاد دزفول می‌انداخت خیلی دوست داشتم. در باغ‌های با صفای رامهرمز طبع شعرم گل می‌کرد.

 

شما موفق شدید ارکستر بین‌المللی پریزاد متشکل از هنرمندان زن سوئدی و بلغاری را تشکیل بدهید. این ارکستر از چه زمانی تاسیس شد؟ این گروه برای اجرای آهنگ‌ها و آوازهای ایرانی تشکیل شد یا به صورت تلفیقی موسیقی سایر ملل را هم اجرا می‌کند؟

کلاعلاقه زیادی به موسیقی محلی دارم. موسیقی فولک درهمه دنیا از دل مردم بیرون آمده‌اند، ساده و بی‌غل وغشند و مثل مرواریدی که در طی سال‌ها غلتانده شده‌اند و به شکل زیبایی که امروز می‌شنویم به دست ما رسیده‌اند. ارتباط با موسیقی محلی دنیا خیلی راحت شما را به قلب این مردم هدایت می‌کند و آموختن اشعار و مفاهیم موجود در شعر، من روانشناس را به کنه وجودی این افراد نزدیک می‌کند، از ترس‌ها و شادی‌های‌شان خبر می‌دهد و مرا نزدیک این آدم‌ها می‌برد چنانچه خواندن آهنگ‌های محلی ما، آ ن‌ها را به من و ما نزدیک می‌کند! ترکیب و تلفیق این قطعات راه بسیار زیبایی برای نزدیکی انسان‌ها به وجود می‌آورد. وقتی شما موسیقی آشنایی را می‌شنوی, گوش و دلت را باز می‌کنی برای شنیدن موسیقی دیگری که پس ازآن می‌آید. و با این افکار و ایده‌ها در سر سال ۲۰۱۳ این گروه را تشکیل دادم. جرقه اولیه از شرکت در یک کلاس موسیقی محلی بلغاری شروع شد. به خاطر علاقه‌ام به موسیقی جهانی و بخاطر اینکه دوست دارم همیشه یک چیز جدیدی بیاموزم، روی یک قطعه قدیمی محلی بلغاری که با یک قطعه موسیقی محلی ایران شباهت داشت کار می‌کردم. یک تنظیم ابتدایی روی هر دو قطعه انجام دادم. سر کلاس از  معلمم خواستم که به صورت ترکیبی اجرا داشته باشیم. قرار شد صدای اول را ایشان و صدای دوم را من بخوانم. بعد من قطعه موسیقی ایرانی را بخوانم و ایشان ادامه بده و دوباره برگردیم قطعه بلغاری را دو صدایی بخوانیم. با انجام این تمرین متوجه قطعه‌ای فوق‌العاده زیبا شدیم. این قدم اولیه برای تشکیل گروه ترکیبی پریزاد از کشور بلغارستان، ایران و سوئد شد. قبل از تشکیل گروه پریزاد، آلبوم از «دزفول تا دالرنا» را بیرون داده بودم. این ترکیب و تلفیق خیلی مورد توجه قرار گرفته بود. وقتی می‌دیدم که با اجرای تلفیقی موسیقی محلی و ملل می‌توانیم موجب ارتباط مردم بشویم خیلی لذت می‌بردم. نتیجه این فعالیت موجب می‌شد که افراد با فرهنگ کشور خود و کشورهای دیگر بیشتر آشنا شوند. قبل از آن هم با دوستان موزیسین سوئدی در فستیوال های مختلف آشنا شده بودم. با دوتن از این دوستان که درارکسترسمفونیک رادیو در سوئد کار میک‌نند همکاری داشتم. وقتی به آن‌ها تقاضای همکاری و تشکیل یک گروه دادم جوابشان با خوشحالی مثبت بود. در جلسه‌ای که جمع شده بودیم تا ایده‌هایمان را با هم در میان بگذاریم آن دوستان از مجموع نظرات داده شده خیلی خوششان آمد. یک سری آهنگ مورد نظرم را آماده کرده بودم. دوست داشتم در جلسه نخست آن‌ها را امتحان کنیم. خروجی به گونه‌ای بود که همه با علاقه‌مندی کارهای مشترک انجام دادیم و ادامه دادیم. کارهایمان هم با استقبال دست‌اندرکاران فرهنگی و همچنین عموم مواجه شد و اجراهای موفق بسیاری برگزار کردیم. در مسابقات مختلفی انتخاب شدیم و چندین جایزه بردیم و از جمله به عنوان یکی از سه برنده مسابقه ارکستر محلی وجهانی زنان برنده شدیم.

با توجه به مجاورت دو شهر دزفول و شوشتر و برخورداری از ویژگی‌های مقامی و محلی، هر دو شهر اشتراک‌هایی با یکدیگر دارند. این در حالی است که موسیقی ۲۴ مقوم شوشتر و دزفول هر دو ثبت ملی شده‌اند. آیا شما به چنین پیوندی اعتقاد دارید؟

عقیده من این است که موسیقی مقامی دزفول و شوشتر – «موسیقی ۲۴مقوم» – پیوند دهنده دو شهر مجاور و هم زبان وهم فرهنگ است. در جایی خواندم که ۹۸ درصد این گوشه‌های آوازی در هر دو شهر اجرا می‌شوند. تعداد بسیار کمی از این آوازها،  آن هم آوازهای جدیدتر را با قاطعیت می‌دانیم که شخصی مثلا در دزفول یا شوشتر این‌ها را ابداع کرده است و یا به سلیقه خودش خوانده باشد. مثل آعبد صمندی یا مارضایی که گوشه‌های دزفولی هستند و از شوشتر دشتی باقرو دشتی گلو پزون، که شوشتری هستند. از این نمونه‌ها که با قاطعیت ریشه و ماخذ را بدانیم خیلی زیاد نیستند. در ضمن یادمان باشد که از نظر اتنومیوزیکولوژی، موسیقی شهرهای نزدیک در یک رینج قرار می‌گیرند و یک منطقه محسوب می‌شوند. باید بپذیریم که موسیقی بخصوص موسیقی محلی قدمتش خیلی زیاد است و مثل سایر جلوه‌های فرهنگی سیال هستند. درباره یک ترانه، اشتراک‌های مختلف بین شهرها و اقوام وجود دارد. مثلا آهنگ «بیو بریمش» را در نظر بگیرید. این آهنگ در دزفول خوانده می‌شود، در شوشتر و شیراز و حتی در لری بختیاری هم آهنگی نزدیک به آن وجود دارد. دزفولی‌ها در بخشی از ترانه «بیو بریمش» می‌گویند «پله بندی پی مفتیلا طلا» این بیت اشاره به تعمیر پل باستانی دزفول دارد. اما شوشتری‌ها هم تاکید می‌کنند که ترانه «بیو بریمش» شوشتری است چون بیت «بیو بریمش تا کنارا موم زرد» در ترانه وجود دارد و نشان از جایی در حوالی شوشتر است. جالب اینجاست که هر دوهم درست می‌گویند. منتها این بیت در دزفول و بیت دیگر در شوشتر ساخته شده است. به کشورهای مجاور بروید متوجه می‌شوید که زبان و موسیقی‌شان شبیه است. چون فرهنگ‌ها از یکدیگر تاثیر می‌گیرند. گاهی برای کشف یک واقعیت با نشانه‌های خیلی نامحسوسی مواجه می‌شوید. پژوهش‌گر باید پازل در کنار هم بگذارید تا واقعیت شاید مشخص شود. در ادامه می‌خواهم در مورد یک قطعه بگویم که در آلبوم “از دزفول تا دالرنا” هم خوانده‌ام و قدمت موسیقی محلی ما را می‌رساند. این بیت طنز را از مادربزرگم شنیده و یادگرفته بودم. شعر می‌گوید: «دسری داریم قلعه عباسه … کرایه دسرهشت یکی ماسه … ای دختررنگین…ای بی بی سنگین …چپ لرمدش …لرچپ مدش …گلیه شه کندی  ….» برای دوستانی که متوجه معنی شعر به واسطه مثال‌هایی که زده شده نمی‌شوند باید بگویم که دسر یعنی آسیاب، این آسیاب هم دردهی به نام قلعه عباس بوده. اما نکته اصلی جایی است که گفته می‌شود: «کرایه دسر هشت یکی ماسه». اینجا دو تا نکته تاریخی و جالب وجود دارد. اول اینکه کرایه آسیاب کردن گندم را با جنس، در اینجا با ماست تعویض کردند یعنی هنوز پول در جریان نبوده است. نکته دیگر معیار اندازه‌گیری به نام هشت یک، یعنی یک هشتم کیلو، یعنی ۱۲۵ گرم که الان به عنوان واحد اندازه‌گیری وزن وجود ندارد. برخی دیگر تصور می‌کنند که اسم دستگاه حتما نشان دهنده تعلق آن مثلا به شهر صاحب نام دستگاه یا گوشه دارد که آن هم درست نیست مثل اینکه بگوییم آنچه آهنگ در بیات اصفهان ساخته شده از اصفهان آمده. راستش را بخواهید هیچوقت دلیل برخی دعواها را متوجه نشدم. مثلا دعوایی که سر موسیقی دزفول و شوشتر و دیگر شهرهای مجاوراست. این نوع دعواها برای من مثل این است که دوتا خواهر و برادر دوقلو دعوا بکنند و بگویند مادر و پدر کدام یکی از ما بهتر است! این دعواها از ریشه اشتباه است و هیچوقت هم به نتیجه نمی‌رسد! دو شهر دزفول و شوشتر از یک گویش و زبان و فرهنگ مشترک برخوردارند، چرا باید با اندکی تغییر و تفاوت‌های لهجه‌ای که کاملا هم طبیعی است اینچنین دچار اختلاف باشند. چه بهتر که از این به بعد این تصور را داشته باشیم که ما خواهر و برادر دو قلو هستیم و این دعواها ما را به هیچ جای خوبی نمی‌برد و بجای آن به دوراز تعصبات بی‌مورد بیایید ازموسیقی لذت ببریم. من معمولا در گوشه‌های دزفولی شوشتری می‌نویسم گوشه دزفولی/شوشتری (چون دزفولی هستم و با گوش دزفولی می‌خوانم در عین حال می‌خواهم هر دو شهر را در ساخت این آواز به رسمیت بشمارم) و همیشه هم یک عده‌ای معترض می‌شوند و می‌خواهند که یک اسم پاک شود! متاسفانه این نوع برخوردها و دعواها در خیلی از شهرهای مجاور وجود دارد که به نظر من بطور بی‌ربطی انرژی از همه می‌گیرد و برای هیچ کس مفید یا مثبت نیست. چه بهتر که به جای آن، همسایگان با مشارکت جلو بروند و یا حداقل با رقابت سازنده برای جلو بردن فرهنگ و اهداف شهرها و استان‌ها بکوشند.

 

شاید لازم باشد به برخی از افراد که با طرح برخی موضوعات موجب می‌شوند که ناخواسته اختلافی به وجود بیاید گفت پژوهش‌های مربوط به موسیقی را باید به کارشناسان موسیقی پژوه واگذار کرد. مخاطب هم از موسیقی خاص خود لذت ببرد. به نظر شما بهتر نیست؟

کاملا همینطور است. همیشه پژوهش‌های مربوط به موسیقی ملل و اقوام را افراد متخصص انجام می‌دهند. مثلا آقای «عبدالکریم پاک سیرت» در مورد موسیقی ۲۴ مقامی دزفول کار کرده و مطالعات مربوطه را انجام داده‌اند. در شوشتر هم خانم «مهشید نقاشپور» در مورد موسیقی ۲۴ مقامی شوشتر کار کرده و مطالعات مربوطه را ثبت کردند. البته در زمینه ضبط و ثبت و نگهداری موسیقی مقامی و محلی شهرها و روستاهای مختلف افراد بی‌شماری زحمت کشیده‌اند که در فرصتی دیگر به آنها اشاره خواهد شد. همه ما به این فکر کنیم که موسیقی دزفول و شوشتر غنی هستند و ارزش حفظ و ضبط دارند. موسیقی بخش بسیار بزرگ و مهمی از هر فرهنگی را تشکیل میدهد. امیدوارم پژوهش گران از حمایت های لازم دولتی، مردمی و نهادها برخوردار باشند که بتوانند نتایج پژوهش‌هایشان را ثبت وضبط کنند تا هم مورد استفاده نسل جوان امروز باشند و هم برای نسل‌های آینده بمانند.

 

با این اوصاف خود را محدود به جغرافیای مشخصی نمی‌کنید؟

همانطور که قبلا یادآوری کردم به دلایل شخصی و خانوادگی در تمام دوران زندگی‌ از  شهری به شهری دیگر سفر کردیم. سه تن تا ازخواهر و برادرهای من در شوشتر بدنیا آمدند. بعد از شوشتر و بازگشت به دزفول چند تا از فرزندان خانواده از جمله من در دزفول به دنیا آمدیم. بعد رفتیم کرمانشاه، دو تن از خواهرهایم در کرمانشاه بدنیا آمدند. با کردها زندگی کردیم و کردی یاد گرفتیم، در رامهرمز لری یاد گرفتیم. بهترین سال‌های عمرم را در رامهرمز زندگی کردم. اما از من بپرسند تو کجایی هستی می‌گویم دزفولی هستم و از اینکه فرهنگ، تاریخ و گویشی غنی به من رسیده افتخار می‌کنم. علاقه من به زادگاهم دزفول خیلی هم درزندگی خصوصی من محسوس و پررنگ است و هم در زندگی هنری‌ام از آلبوم‌هایم گرفته تا موزیکال برای بچه‌ها، آموختن گویش دزفولی به فرزندانم که در دزفول زندگی نکرده‌اند و حالا هم به نوه‌هایم! آلبوم‌های “از دزفول تا دالارنا” و “از دژپل تا کابل” هم ابراز علاقه‌ام به دزفول و ادای دین من به زادگاهم، به خانواده‌ام، فامیلم، همشهریانم مردم خوب دزفول است، به خاطر فرهنگ غنی با مردمی باصفا، عیدهای زیبا، باغ‌های مرکبات با عطر مدهوش کننده شکوفه های بهار نارنج و بخاطر تمام خاطرات خوب کودکی‌ام از این شهر. برای من مهاجرت مشابه کندن درخت از خاک است. اگر درخت با ریشه‌هایش جابجا شود امکان سالم ماندن و رشد و نمو آن خیلی بیشتر است. موسیقی شهر و کشورم، این آلبوم‌ها و آموزش زبان به بچه‌ها و نوه هایم برای من به مثابه آن جابجایی با ریشه‌هاست که وظیفه خودم می‌دانم که آن‌ها را منتقل کنم، هم به نسل جدید بعد از خودم وهم به کودکان دیگر مهاجر. نمی‌دانید چقدر زیباست وقتی بعد از اجرای موزیکال “دختر قالیباف و قالی پرنده” بچه‌های ایرانی می‌آیند پشت صحنه و با من صحبت می‌کنند و چه غروری در چهره‌شان هست از اینکه ما در مورد ایران صحبت می‌کنیم، آواز می‌خوانیم و بقیه بچه‌ها را هم با چند کلمه فارسی آشنا می‌کنیم! در عین حال خودم را وابسته به همه شهرهایی می‌دانم که از آنها آموختم. آلبوم‌های من ادای دین و نشانه علاقه من به تمام فرهنگ‌هایی هستند که در آن‌ها زندگی کرده‌ام و از آنها آموخته‌ام. پدرم علاوه بر دزفولی به دلیل تعامل با اقوام و مردم مختلف، قادر بود لری، کردی، فایز دشتستانی و شوشتری را به زیبایی بخواند. خواهران من که در شوشتر بدنیا آمدند خودشون را شوشتری می‌دانند. دزفول، خوزستان، ایران و جهان همه وطن من هستند، چنانچه می‌شود از شعر و آهنگم “من توام، فرزند این خاک”، برداشت کرد. ما قبل از اینکه متعلق به شهری باشیم، متعلق به جامعه بشری هستیم. چیزی که همه ما را به هم وصل می‌کند انسان بودن ماست و شباهت‌های ما. برای من موسیقی برترین و زیباترین نشان دهنده این شباهت‌ها است. موسیقی زبان احساسات است که در تمام مردم از هرجای دنیا که باشیم مشترک هستند. ما همه به یک زبان می‌خندیم، گریه می‌کنیم و عاشق می‌شویم! به همین خاطر ما می‌توانیم با یک موسیقی بیگانه گریه کنیم، احساس غم یا شادی کنیم حتی اگر کلمه‌ای از شعر موسیقی را متوجه نشویم.

موزیکال «دختر قالیباف و قالی پرنده» را به کارگردانی الیزابت یونکر کارگردان اپرا در سوئد به روی صحنه بردید.وقتی تصمیم گرفتید دختر قالیباف را روی قالی پرنده‌اش از روی پل دزفول راهی سفر به چهارگوشه دنیا کنید، آیا دیگران نگفتند دزفول کجاست؟

هدف از اجرای این نمایش موزیکال، آشنا کردن بچه‌های ایرانی در سوئد و دیگر خارجی‌ها و همچنین بچه‌های سوئدی، با فرهنگ ایران و فرهنگ‌های دیگر جهان بود. در این اجرای موزیکال، معرفی ایران از منظر جلوه‌های فرهنگی از جمله موسیقی ایرانی و همچنین معرفی کشورهای دیگر که دختر قالیباف با قالی پرنده‌اش از آن‌ها عبور می‌کند هدف ما بود. وقتی دختر قالی‌باف از هر کدوم از این کشورها عبور می‌کند آهنگی را می‌خوانیم و کلماتی را به بچه‌ها یاد می‌دهیم و گریزی به گوشه‌ای از فرهنگ آن کشورها می‌زنیم. این نمایش موزیکال به شکل ترکیب قصه گویی و موزیکال و به شکل خاص و جدیدی کارگردانی و اجرا شد. سفر این دختر قالیباف از روی پل دزفول و از بالای رودخانه فیروزه‌ای رنگ دز شروع می‌شود. قصه‌گو در مورد پل باستانی دزفول و قدمت آن صحبت می‌کند. از رودخانه فیروزه‌ای رنگ دز می‌گوید و در ادامه هم آهنگی از دزفول می‌خوانیم. این نمایش موزیکال را سه سال روی پرده داشتیم و آن را در خیلی از مدارس و بیمارستان های کودکان سوئد نمایش دادیم. به مجامع مختلف فرهنگی و فستیوال‌ها دعوت شدیم. حتی برای کودکان پناهجو در کمپ‌های مختلف پناهجویان اجرا کردیم و این موزیکال با استقبال زیادی مواجه شد.

خارجی ها چقدر با موسیقی ایران آشنا هستند. اگر موسیقی ایران کمتر شناخته شده به دلیل ارتباط کم موزیسین‌ها و خوانندگان وطنی با جهان است یا اصولا یک طیف خاص موسیقی ایرانی را می‌شناسد؟

از اینکه موسیقی ایرانی چقدر در سطح “دنیا” شناخته شده یا غریب مانده نمی‌توانم به طور صریح اظهارنظر کنم و نیاز به پژوهش دارد. اما در سوئد، ایرانی‌ها بسیار فعال هستند و بسیار هم تلاش کرده‌اند. در این ۳۵ سالی که من اینجا هستم شاهد آشنایی هرچه بیشتر سوئدی‌ها با موسیقی و فرهنگ ایرانی بودم که تمامش هم مدیون فعالین فرهنگی ایرانی در سوئد است. استکهلم یک مرکز فرهنگی مهم است، شاعر، خواننده، موزیسین، آهنگساز، بازیگرو کارگردان تئاتر، تلویزیون و سینما و… فراوان دیده می‌شود. اینجا چندین کانال رادیویی و تلویزیون وجود دارد که با برنامه‌های متنوع خود کلی ایرانیان را جذب خود می‌کند. یک سری برنامه‌های فرهنگی هم توسط ایرانیان در اینجا برگزار می‌شود که هر ساله مورد توجه عموم مردم قرار می‌گیرد. از جمله این برنامه‌های عمومی می‌توانم به چهارشنبه‌سوری اشاره کنم. در ده ساله اخیر خواننده‌ها و هنرمندان ایرانی بسیار زیادی دعوت شدند و به واسطه همین اجراها، تاریخ و فرهنگ و هنر ایرانی هم معرفی می‌شود. از خواننده‌های ایرانی مثل استاد شجریان وقتی دعوت به عمل می‌آید سالن‌های خیلی بزرگ اینجا را اجاره می‌کنند و طرفداران جناب شجریان از سوئد و دیگر نقاط برای حضور در کنسرت برنامه ریزی می‌کنند. سوئدی‌ها انسان‌های خیلی بازی هستند و آمادگی پذیرفتن هر چیز خوبی را دارند. موسیقی درسوئد اهمیت و ارزش فراوانی دارد. موسیقی‌دانان بزرگی در سوئد زندگی می‌کنند و سوئد در زمینه موسیقی بسیار پیشرفته و موسیقی یکی از صادرات مهم فرهنگی این کشور است. اهالی موسیقی اینجا با خوانندگان مطرح دنیا کار می‌کنند. بنابراین در عین حال سلیقه خیلی آسانی هم ندارند. برای من خیلی خوشحال کننده است وقتی که یک خواننده ایرانی یا یک موزیسین ایرانی در سوئد مورد توجه قرار می‌گیرد.

آیا توصیه‌ای برای طرفدارانتان یا کسانی که صحبت‌های شما را می‌خوانند، دارید؟

البته چیزهائی که دوست دارم اضافه کنم بیشتر از دید یک هم وطن، هم نوع و بعد هم یک روانشناس است تا اینکه ربطی به هنرمند بودنم داشته باشد و آن این که لطفا در این شرایط کرونا خیلی مواظب خودتان باشید، هرچند که حوصله‌تان از ملاحظات سر رفته باشد! چه بخواهیم و چه نخواهیم الان با این شرایط، بیماری و مرگ دارد با ما رولت روسی بازی می‌کند! متاسفانه هیچکدام ما هم مصون نیستیم هرچقدرهم که بخواهیم. درعین حالی که نباید بگذاریم ترس ما را فلج کند و سعی کنیم که کیفیت زندگیمان را تا جایی که می‌توانیم خوب حفظ کنیم و از وقت‌های بدست آمده برای ساختن خودمان چه فیزیکی و چه روحی با ورزش، خواندن کتابهای خوب، یادگیری یک زبان استفاده کنیم. درضمن همیشه متوجه این خطر هم باشیم و خودمان را به خاطر خودمان و به خاطر عزیزانمان، تا جائی که می‌توانیم سالم نگه داریم. می‌دانم که خیلی‌ها به خاطر گذاران زندگی مجبور هستند، بیرون باشند و کار کنند اما می‌توانیم با حفظ موازین بهداشتی تا جایی که در توانمان هست، خودمان را سالم حفظ کنیم. نکته دومی که دوست دارم مطرح کنم در ادامه صحبت‌های قبلی خودم است که می‌خواهم کمی بیشتر توضیح بدهم آن‌هم مساله علاقه‌مندی به قوم، شهر، دیار و کشورمان است. من این را مثل داشتن اعتماد به نفس سالم شخصی می‌بینم! کسی که اعتماد به نفس دارد، خودش را دوست دارد، استعدادها و توانایی‌های خود را می‌شناسد و پرورش می‌دهد، نکات قابل رشد یا نیازمند به رشد یا تغییر وجودش را هم می‌شناسد و روی آن‌ها کار می‌کند و تلاش در سازندگی خود دارد، در عین حال علاقه و احترم به خود، باعث پایین دانستن دیگران یا دشمنی با دیگران نمی‌بیند! به همین ترتیب عشق، علاقه و وابستگی‌های قومی، به شهر و دیار و کشورکه خیلی هم زیباست، باید ما را بر آن بدارد که در اعتلای فرهنگ و رشد جلوه‌های فرهنگی آن بکوشیم و تلاشمان را برای بهترساختن دیارمان در هرحدی که در توان ماست استفاده کنیم. در ضمن اشتباهات فرهنگی را هم نادیده نگیریم. ما باید همیشه رفتار و گفتارخودمان را نقد کنیم و حواسمان باشد که اشتباهات فرهنگی را تنها به دلیل قدمت آن‌ها ادامه ندهیم. هر آن چه که قدیمی است حتما خوب نیست! نکته آخرهم این که اعتماد به نفس قومی، شهری و ملی ما به نظر من این نیست که خودمان را از دیگران برتر بدانیم یا دیگران را پایین تصور کنیم! به نظر من به جای آن بهتر است با دیگران مشارکت کنیم، همکاری کنیم، تعامل داشته باشیم و پیشرفت آنها را پیشرفت خود بدانیم. ما همه با همدیگر ملت، ملل و بشریت را تشکیل می‌دهیم. اگر دیگران در کشورهای دیگر برق، تلفن، کامپیوتر و اینترنت… را به وجود نیاورده بودند ما هم الان از فوایدی که این‌ها در جامعه بشری دارند برخوردار نبودیم! پیشرفت هر کشوری، کشورهای دیگر را هم جلو می‌برد. یادمان باشد بزرگترین تفاوت انسان‌ها با حیوانات قدرت مشارکت در انسانهاست، از این قدرت برای پیشرفت خود، شهر، استان و مملکت‌مان بکوشیم! از تمام دوستانی که در راه حفظ و پیش برد فرهنگ و فرهنگ سازی مثبت می‌کوشند سپاسگزارم و به امید دیدار همه شما در ایران عزیزم هستم! روز و روزگارتان خوش! سالم بمانید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *