تخریب خانه‌های شوشترنو کلید خورد
اردیبهشت ۲۸, ۱۳۹۹
ساخت هتل در حریم چهارباغ عباسی فاقد وجاهت قانونی است
اردیبهشت ۲۸, ۱۳۹۹
نمایش همه

مقاومت درخت توت و یاد به‌آذین در خانه آریاشهر

«من نه با اشک حسرت، که با لبخند خواهم مرد، طنزی چندان تلخ بر لب . . . م. ا. به‌آذین»

 

فاطمه علی اصغر

درخت توت از اول مقاومت کرده بود تا از بین سیمان‌های چغر ریخته شده در باغچه بروید. کاوه خوب یادش است. خواهرش هر روز پای درخت می‌نشست که ببیند چه می‌شود، می‌روید یا نمی‌روید. هیچ‌کس باورش نمی‌شد، درخت بماند. می‌گفتند، سیمان‌ها طوری است که خشک می‌شود؛ آب به ریشه نمی‌رسد. درخت اما رویید، بالنده شد و برای خانواده نماد مقاومت.

حالا اردیبهشت سال ۱۳۹۹ است. هنوز دنیا از کرونا قربانی می‌گیرد. مقاومت دو خواهر در هم شکسته؛ سهم‌شان را از خانه فروخته‌اند. بساز بفروش‌ها آماده ویرانی با حکم خلع‌ید ظرف یک هفته پشت در خانه ایستاده‌اند. فقط کاوه مانده و درخت توت در خانه تا مقاومت کنند، تا خانه فرو نریزد. کاوه می‌خواهد، از یاد پدر، از خاطرات خانواده حفاظت کند، از یاد محافل پدرش، وقتی نادر ابراهیمی می‌آمد و سپانلو و جلال آل احمد. از یاد توران میرهادی، از یاد مادرش که هنوز در خانه راه می‌رود برای بچه‌ها غذا درست می‌کند و وقتی نفس به‌آذین می‌گیرد، ساکشن را می‌گذارد جلوی دهانش. مردی که به سختی نفس می‌کشید، از دل جنگ زنده بیرون آمده اما ضربات سخت بر روحیه او تاثیری نگذاشته بود، با این‌که در شهریور ۱۳۲۰ در حمله متفقین به ایران در ساحل غازیان انزلی بر اثر اصابت بمب دستش را از دست داد؛ باز بدون دست چپش، سال‌ها نوشت و نوشت و نوشت؛ کلید واژه نجات مردم برایش آگاهی بود.

با کتاب‌های «زنبق دره»، «باباگوریو»، «دختر عمو بت» و «چرم ساغری»؛ اونوره دو بالزاک را به مردم شناساند. سراغ رومن رولان رفت و کتاب‌های «ژان کریستف»، «جان شیفته»، «سفر درونی» و نمایشنامه «بازی عشق و مرگ» را ترجمه کرد. «دن آرام»، «زمین نو‌آباد» و داستان‌ «آن‌ها برای میهن جنگیدند» را به دست مردم رساند.

او هر روز می‌نشست پشت میز تحریر چوبی‌اش و دلش می‌خواست مردم ایران «هملت»، «اتللو» و «شاه‌لیر» را بخوانند. «فاوست»، «نامه سان میلکه اولن اشپیگل» و «چاپایف» را بخوانند. داستان و رمان نوشت، کوتاه نیامد. در مجله‌های هفته کیهان و پیام نوین و سوگند و اتحاد مردم مطلب‌ها نوشت.

کاوه این‌ها را یادش است. خانه را همان‌طور که پدر دوست داشت نگهداری کرد. تخت، کتاب‌ها، سالن‌ پذیرایی . . . هر آن‌چه از روزگار از دست رفته باقی مانده بود. از روزگاری که با همت عمو و با گرفتن وام توانستند این خانه را در آریاشهر بخرند و به آن عزیمت کنند و تا پایان عمر در آن بمانند. کاوه تلاش می‌کند این خانه بماند. بنیادی شود برای همه مردم. شاید خانه‌ای برای مترجم‌ها. شاید موزه‌ای کوچک. همه چیز اما در گرو ثبت ملی شدن خانه است. مسئولان میراث‌فرهنگی تهران وعده دادند این خانه ثبت خواهد شد. همه منتظرند. مسئولان شورای شهر و شهرداری تهران وعده دادند برای حفاظت و نگهداری این خانه کمک می‌کنند. حال باید دید که چه خواهد شد. آیا این وعده‌ها به واقعیت بدل می‌شوند؟ آیا درخت توت که شاهد قد کشیدن آپارتمان‌های بلند است در خانه باقی مانده از دوران خانه‌های حیاط‌دار زنده می‌ماند؟ به‌آذین که برخی او را پدر ترجمه ایران می‌نامند، وقتی مرگ فرا رسید، وصیت کرد: «من نه با اشک حسرت، که با لبخند خواهم مرد، طنزی چندان تلخ بر لب . . . م. ا. به‌آذین» حال باید دید یادمان چنین مردانی از روزگار گذشته همچنان زنده می‌ماند؟







 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *